reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷ | 0:10

 

نرگس عزیزم،

سلام. ببخش که دیر دارم جواب می نویسم. از بس اینهمه فکر هست و فکر و فکر و کابوس! به همین خاطر این مدت تقریبا همه اش سردرد داشته ام. حالا دیگه تصور یه ذهن آروم و مرتب حتی برای چند دقیقه برام محال شده. عجیبه که همه چی یهو اینطور شد...

و من هم که انگار یهو تصمیم گرفتم «حرف بزنم»! و زدم بی آنکه بترسم، یا ملاحظه کنم! و انگار اینجا همه ناراحت شدند از حرفام. من مدت ها، شاید همه ی عمرم!، هرگز پیش نیامده بود که بخواهم به کسی بگویم از فلان رفتارش ناراحت شده ام. یا حتی از فکر و احساس خودم. حقیقت اینست که نمی توانستم. از اینکه می رنجیدند واقعا درد می کشیدم. ولی کم کم حس کردم همه دارند فکر می کنند من هیچ وقت ناراحت نمی شوم! و هرچه می خواهند می گویند و می کنند! و من، حتی محبت هام هم دارند گم می شوند. و گفتم! و آنقدر صادقانه گفتم که فهمیدند راست است و حق هم با من. و رنجیدند. عجیب است نرگس! من در تمام این مدت حرف ها و زخم زبان ها شان را شنیده ام. اینکه گاهی حتی غرورم را تا چه حد پایمال حرف هاشان کردند و گاهی شوخی هاشان. عجیب تر این است که این عده، همه از اهالی مطالعه و مباحثه و قلم اند! ولی فهمیدم که لااقل اهل عمل نیستند! به آنچه که ازش حرف می زنند. و ادعا می کنند برای خوب زندگی کردن باید قادر به شنیدن حرف ها و انتقادها باشیم و غیره و غیره.

هنوز پشیمان نیستم از اینکه گفتم، و بیشتر شناختمشان. ولی آنهمه دوستی و خاطره حیف شد. حالا فقط اینهمه نگاه سنگین و رفتار سنگین تر است که برایم نه خاطره می شود نه می خواهم بروم توی خاطرم. که می رود...

توی اینترنت هم یک خبرایی شد! البته شاید از همین بیرون اینترنت رفت تویش! خیلی مهم نیست. مهم اینست که من حس کردم چقدر ... انگار دارم قربانی می شوم... می دانی نرگس؟ خسته ام! آنقدر که زندگی ام را هم خسته کرده ام.

اینکه همه ی دوستانت را یکهو پس می زنی، فقط با حرف هایی که از سر دوستی می گویی شان! همانطور که خودشان همیشه گفته اند و دیگر نمی گویند!

و اینکه حالا همه ی تنهایی هات و حرفات می شوند مال خودت. و همه ی دردهات... نرگس جانم، وقتی همه ی اتفاق هایی که بایدشان می شود برای نبایدهای من، با هم می افتند، و تو تنها می مانی -بی دوست!- با همه ی آشفتگی ها و ترس ها و خستگی هات و فکرهات و رویاهایی که همه شان کابوس شده اند برات، و تو می فهمی که حالا وقتش رسیده که «تک درختانه» زندگی کنی. که همه اش توی خودت مذاب شوی و حتی آتشفشان نباشی که گداخته هات را رها کنی. که خودت را رها کنی... نمی دانی غم دوستانت را بخوری، که انگار رنجانده ای شان، یا غم همه ی غصه ها و دردهایی که یکدفعه زیاد شدند! آخرش ولی می فهمی خودت مانده ای و خودت. با آتشفشانی که فوران نمی کند.

اینجاست که باید از همه ی چیزها و کسانی که بهشان احساس تعلق و علاقه می کنی، بگذری. و بگذاری که همه ی خاطره هات، با اشک هایی که همه شان شورند -...- همینقدر قشنگ بمانند برات. چون می رنجی و تاب ماندنت هم نیست... جایم خالی نمی شود نرگس... همینکه هستید، و با شوخی هاتان، با هم به همه ی این روزها می خندید و باز خاطره می سازید برای هم. برای هم نرگس...

دوستت دارم.

میترا.



-- 
----- M ------

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .