توسط نرگس
| سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ | 0:46
وقتی که چهارزانو رو مبل نشسته بودم و مادربزرگم دو سه متری من رو صندلی نشسته بود و پشتشم پنجره و درختا؛ ممکنه این صحنه یادم بره؟ با یه لباس سبزگلدار و موهای کوتاه طوسی ِ مرتب از پشت عینکش به من نگاه میکنه و نصیحتم میکنه. راسته که میگن پیرها یه چیزایی تو خشت خام میبینن که جوونها تو آینه نمیبینن، (البته نه هر پیری). و مادربزرگم منو خوب گیر میندازه همیشه و اولین بارشم نیست ولی اینبار بد تحت تاثیر قرار گرفتم. اَه لعنت که نمی نویسم چی گفت. فکر نمی کنم یادم بره ولی نمیتونم و نمیخوام بهش عمل کنم. همچنان از خودم بد متنفرم.