دیشب تو آسانسور داشتم به احیای بیست و یکم فکر میکردم که ساعت سه و نیم پیاده و تنها برگشتم خونه و فکر میکردم امشب حس خاصی* نخواهم داشت چون دو شبه درست نخوابیدم و داغونم و فکر کردن مال یه آدم نرمالتر از الان ِمنه (تو آینه هم داشتم به رنگ کم رژم نگا میکردم!) ، که آسانسور ایستاد و دختر همسایه اومد و بدون قرار قبلی دوتایی رفتیم احیا. وقتی حرف میزدیم من دیدم چقدر مدل چشمای دختره عجیبه یعنی باید یه مدت طولانی و از فاصله ی بیست سی سانتی نگاش کرد تا ازش سر دراورد. موقع برگشت اون نامزد عوضیش که سرش با ک و نش بازی میکنه هم از محل خودشون با موتورش اومد و به ما پیوست..
پ.ن: شب قبل اومدم اینو بنویسم که اون زر پایینو زدم. بعدم نوشتم و بااینکه ثبت نکردم خود بلاگفاک مرام گذاشت نگه داشت تو نوشته جدید.
*ترس نه. فقط مقادیری حس بد.