توسط نرگس
| جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸ | 0:55
یه سرگیجه ای گرفتم عصر که کتابی که میخوندمو انداختم کنار و گفتم به سلامتی دیگه تموم شد. ولی خیلی هم برام مهم نبود. تو تختم بودم تا بیخ زیر پتو، پنجره هم باز بود و یه بادی میومد که تمام وسایلمو به هم ریخت و تابلوهارو کج کرد؛ ولی نمیدونم چرا بعد اون سرگیجه کم کم وارد یه حال خوشی شدم.
پ.ن: جالبه که حس کردم یکی گفت سلام. منم گفتم سلام. ولی بعد انگار باد برد عزی جونو!