چه حس مزخرفی دارم و به هزار تا کار نکرده ام فکر میکنم. فکر کنم قراره دهنم بد گاییده بشه. دیگه نتونستم و رفتم یه کدئین خوردم اومدم یکم استراحت کنم. رفتم وبلاگ چک کردم. اول اینجا. بعد وبلاگ قبلیم که ازش کوچ کردم، بعد وبلاگ قدیمی مشترکم، بعد وبلاگی که ساختم که اینجارو اگر خواستم منتقل کنم اونجا یه خراب شده ای داشته باشم. اصلا چرا خواستم اینجارو منتقل کنم؟ وبلاگ rename ِ عزیزمو؟ ولی برداشتم تو اون وبلاگ خراب شدههه، دوتا پست گذاشتم. اول، دو مصرع(!) از آهنگی که داشتم گوش میدادم از mariah carey مربوط به سال 1993 و یک پست هم دیدم دلم زر زدن میخواد برای همین نوشتم.
پ.ن۱: اون آدرسا رو نپرسید چون داده نمیشوند.
پ.ن۲: سوسن نمیخوای بپرسی چه حسی دارم؟ ولی من میگم. کلا انقدر سطح استرس و ناراحتی و نگرانیم بالا بود که کاملا در برابرش بی حس شدم و تمام! قرار بود بیام بیچاره ات کنم با سطح بالای غر زدنم(((((:
پ.ن۳: امروز از صبح که بیدار شدم به این فکر کردم که ۱۹ خرداد سال ۹۲ بهترین روز عمر من در این سی و سه سال و سه ماه بوده. حتی اگر در آینده بازم بچه ای در کار باشه هیچوقت به دنیا اوردنش مثل روز به دنیا اومدن دومی نخواهد شد و هیچ اتفاقی در زندگی با این برابر نخواهد بود.
پ.ن۴: ندارد. آیکن علاقه به اعداد زوج.