خسته ام، خیلی خسته. جسمی نه. و هیچ چیزی نمیخوام. وقتی یه فیلم میبینم یکمی دچار فراموشی موقتی میشم هرچند گاهی وسطای فیلم(هر فیلمی که میخواد باشه با هر موضوعی) باز اون صدای همیشگی میگه که تو یه زن واقعی نیستی و این تا حدی حالمو میگیره. بهترین حالم برای زمانیه که این* کتاب از هاینریش بل ِ نازنینم رو از زیر بالشتا و پتو پیدا میکنم و چند صفحه ای میخونم. همش داستان کوتاهه. این نمیتونه هیچ حس بدی بده که نوشته های نویسنده ای که از نظرم باهوشه رو بخونم. فقط حیف که بعد از چند صفحه دیگه نمیتونم بخونم و سرگیجه میگیرم. راستی امروز بدترین سرگیجه ی عمرمو تجربه کردم! خیلی عجیب بود. ایستاده بودم و وقتی همه چیز جلوی چشمام تار و بعد تاریک شد انگار سراسر بدنم پر از نقطه های توخالی شد. یه چیزی مثل متلاشی شدن.
*دلم میخواست الان عکسشو آپلود میکردم میذاشتم ولی حسش نبود بااین حال نوشتم این کتاب.