با اینکه هنوز خوابم میاد ولی خوشحالم ازینکه صبح شده. من یادم نبود چندشنبه است وگرنه حتما قرص خواب میخوردم. من پنجشنبه ها باید قرص بخورم. این هفته اصلا نخورده بودم چون هرشب به اندازه ای که لازمه خسته بودم. دیشبم خسته بودم انقدر که شب آرزو داشتم زودتر خلاص بشم برم خونه بخوابم. الان فکر میکنم چه فکری آزارم میداد که یکدفعه بیخوابم کرد؟ هیچی. واقعا هیچی نبود ولی من حالم بد بود. سردرگم و کلافه. حس میکردم نفسم بالا نمیاد و فکر میکردم کاش اون اسپری سالبوتامول که دکتر به خاطر آلرژی بهم داد رو از خونه اورده بودم و میزدم. ولی دلیلش که اصلا جسمی نبود. دلم میخواست برم بشینم جلوی در خونه تو خیابون و عر بزنم. ولی اشکی هم نداشتم. دیگه دیدم ساعت سه شد و پاشدم رفتم از تو چمدون نصفی قرص خواب برداشتم و خوردم. بعد اومدم سر موبایلم و تا وقتی خوابم ببره در مورد سندرم آسپرگر خوندم. چون خواهرم معتقده من آسپرگرم!
آخرین باری که بهم گفت دو هفته پیش بود. داشت یه چیزیو تعریف میکرد چیزی که من میتونم تو دو سه خط با جملات غیر سوال برانگیز تعریف کنم رو هی کش میداد و منم بهش گفتم چقدر طولانیش میکنی اونم گفت باشه آسپرگر الان آخرشو میگم. خودش که یادش نیست ولی یه بار یادمه از ساعت سه ظهر تا شش عصر فقط در مورد یک موضوع داشت صحبت میکرد؛ و این حرف زدن برا "گوش مجانی و قابل اعتماد" برنامه خیلی از روزهامون بود.
پ.ن: زودتر بیدار شدم ولی تا بیام و بنویسم ساعت این شد😒