دیشب برا مراسم رفته بودم خونه ی فامیل. هم اون به اصطلاح دوسته که هشت سال ازم بزرگتره بود چون اونجا نزدیک خونه مامانشه، هم اون زن فامیل که باهم قبلا چت میکردیم. دلم میسوزه براشون. اون به اصطلاح دوسته تا منو دید کلی گفت دلم برات تنگ شده بود و اینا در حالیکه من حس میکردم یه روز قبل دیدمش و گفت فردا شبم بیا که ببینمت. یا اون زن فامیل، اونم پنج شش سالی ازم بزرگتره، قبلا فکر کنم گفت پنجاه و هشت یا نهه، دیده بود واتساپ دارم صبح بهم پیام داده بود که دیشب فلان جا رفتیم و .. کلی چیز میز تعریف کرده بود و گفت امشب بیا پیشم بشین و حرف بزنیم و اینا. دلم براشون میسوزه. خیلی زیاد. اصلا ترجیح میدم نباشم.
پ.ن: حالا بگو چرا زن دهه پنجاه؟ اونم منکه هیچوقت عاقل نمیشم. چی میبینن تو من؟ این تو هیچی نیست. برید سر خونه زندگیتون.