۱. یه چیزی بگم! به نظرم گذشته با تمام بدی هاش، باز از الان بهتر بود. اصلا بدیهاشو یادم نرفته. ولی یه شور و شوقی بود که الان نیست. الان خیلی چیزا بهتره ولی یه حسهایی دیگه نیست.
۲.داشتم تو کامنتها دنبال کامنت سوسن میگشتم. نمیتونم بگم انگار همین چند روز پیش بود. چون انگار واقعا همون ده سال پیش بود که نوشته من بیست سالمه و دانشجوی سال دومم و.... داشتم دنبال این کامنت طولانی معرفی کردن میگشتم ببینم چی نوشته!
۳. دوست دارم حرفای گذشته رو؛ هر چی که میخواد باشه، باهرکی میخواد باشه.
۴. اون موقع که هجده سال و نیم بوده چرا نوشته بیست؟ خودش بیاد بگهD:
۵. بعد اینو پیدا کردم که تولدمو تبریک گفته و منم انگار ازش پرسیدم تو تولدت کیه و نوشته: "30 شهریور!! اینم شد روز؟!! همیشه تو هر مقطعی بودم سنی از همه کوچیکتر بودم! فک کن! 30 شهریور!!" حالا من همون سی ام تبریک گفتم ولی هر سال فکر میکنم سی و یک شهریوره و میذارم برای سی و یکم!
۶. خلاصه اینکه من دلم برا اون موقعهام تنگ شد. برای حسهای قدیمیم. امیدوارم ده سال دیگه برنگردم اینو بخونم.
۷. اون خلاصه گفتنت دیگه برا چیه؟!