توسط نرگس
| یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸ | 13:45
دیشب که رفتم پیاده روی دیدم چقدر همه چی عجیبه. بعد رسیدم به یه مسجد و سوپر. تازه از خاموشی اونا فهمیدم که برقا رفته. وقتی من راه افتادم صدای اذان مغرب میومد. همه چیز به شدت سیاه و سفید بود. یه طورایی خیلی هم حال داد. مخصوصا وقتی رفتم رو یه نیمکت نشستم و فکر کردم. دلمنمیخواست هیچ ماشینی رد بشه و نور بندازه. ولی یکم دلم میخواست یکی باشه چند کلمه حرف بزنم. زن و مرد و پیر و جوون و زشت و خوشگلشم فرقی نداشت.