۱. بعضی وقتا یه چیزایی مینویسم بازخوردش اینه که گرفتار روزمرگی شدی و اینا برا همین مثلا فلان حرفو میزنی. در حالیکه اصلا اینطور نبوده. من خیلی کم دچارش میشم. ولی الان با تمام وجود حس میکنم درگیرش شدم و همین منو بی حس کرده، بی حرف کرده، حوصله حرف زدن ندارم. از چیزی لذت نمیبرم. دلم میخواد زودتر خوب بشم.
۲. چرا هرجا میرم چندتا آشنا میبینم که باید سلام کنم؟ کاش اصلا میرفتم یه طرف دیگه شهر زندگی میکردم. کم مونده در کمدو وا کنم بگم سلام. ولی یکیو چند وقت پیش دیدم اونو خوشحال شدم. مامان یکی از بچه ها که مهد میومد. همیشه باهم حرف میزدیم و پر از لطافت و زنانگی مورد علاقه ی من بود. چیزی که خودم ندارم از نظر خودم. هیکل و قیافه اش هم معمولی، آرایش هم به کل نمیکرد ولی اون لطافتش و مدل حرف زدنش همه چیزو پوشش میداد برا من. اینو دیگه خودم رفتم طرفش. شب بود. و صداشو تو خیابون شنیدم. با سه تا بچه.