چقدر دیشب برام دوره.
از بعدازظهر خیلی حالم بد بود. اول به بابام زنگ زدم که شام درست کنم و بیاد ولی کارداشت و نمیشد یا اگه میشد دیر میشد و خیلی خسته بود، گفت دیشب هم ساعت ده رسیدم خونه. بعد به مامانم زنگ زدم که پیش مادربزرگم بود، که برم اونجا. ولی اونم گفت نه. یعنی دلیل داشت. قرار بود دکتر بیاد بالا سر مادربزرگم و اونم میگفته الان آمادگی ندارم کسی منو ببینه یا من کسیو ببینم و ازین حرفای همیشگیش. حالا اینم بماند که ظهر سر یه مساله ای چقدر گریه کرده بودم، شاید بعدا تو رمزدار نوشتم. بعد هر چی شب تر و هرچی سردتر شد حال منم بدتر شد. یعنی حاضر بودم رگمو بزنم ولی تو اون حال نباشم؛ باخودم میگفتم چقدر خوب بود اگه واقعا میزدم. ساعت هشت و نه دیدم (شرمم میاد بگم دوستم؛ ترجیح میدم بگم مزاحمم) یعنی کاوه داره استیکر میفرسته اونم از نوع ترسناک|: اولش توجهی نکردم و فقط گفتم چیه اینا آخه. ولی قبلا هم نوشتم که اون میتونه حال منو خوب کنه بدون هیچ حرف خاصی بدون هیچ کاری صرفا به دلیل اینکه در گذشته هم همینکارو کرده و شاید مغز من شرطی شده یه همچین چیزایی. بهش گفتم که الان حالم خیلی بده و اینا.. یکمی حرف زدیم و گفت بگو چی شده یه راه حال پیدا کنیم و منم چیزی نگفتم و فقط تشکر کردم و گفتم همینکه اینو میگی برام کافیه. حالا نمیدونه راه حلش از نظر من مُردَنه. بعد از ده بیست دقیقه من تا حدودی حالم بهتر شد و خداحافظی کردیم. بااینکه ظهر بعد از گریه خوابم برده بود و احتمال اینکه شب دیر خوابم ببره بود، خیلی زود خوابم برد در حالیکه همه جام درد میکرد، روحی و جسمی.
الان فقط فکر اینکه امروز که این همه کار دارم و باید این همه جا برم اگه حالم مثل دیروز باشه...