دیشب رفتم خونه مادربزرگم. دلم میخواست صداشو ضبط کنم ولی چون در بدو ورود موبایلمو زدم به شارژ نمیشد مخفیانه اینکارو کرد و اگرم متوجه میشد ناراحت میشد. حرفاش طوری نیست که بگم مادربزرگانه است. مدل خودشه دیگه و کاملا منحصر به فرد. میخواستم برام بمونه تا بعدا بازم بشنوم. فکر میکنم صدا خیلی یادگاری تره تا مثلا عکس.
به خاطر من از تخت درومده بود و تو هال نشسته بود. مامانم گفت خسته شدید برید بخوابید ولی گفت نرگس اومده یکم دیگه می مونم حیفه. لعنت به من.
یه بار پدربزرگم که سرطان داشت اومد خونمون(خونه مامان و بابا) همه پشت میز نشستیم بعد خسته شد مامانم براش پتو انداخت و رو زمین نشست. من یکدفعه فهمیدم این آخرین باره که میاد خونه ی ما سعی کردم ذره ذره و ثانیه به ثانیه اشو متوجه بشم. هنوزم اگر بخوام میتونم برم تو اون لحظات و همه چیزو با جزئیات به یاد بیارم بااینکه خیلی از خاطراتم پاک شده به دلیل چندین بار بیهوشی.
دیشب دلم نمیخواست باور کنم این آخرین باره یا حتی جز آخرین دفعات.