چقدر من از چنین روزی میترسیدم. که برم خونه مادربزرگم و خودش نباشه خودش درو باز نکنه هرچقدر هم صبر کنیم نیاد. چقدر این مدت که بیمارستان بود از چنین شبی ترسیدم که بیام خونه مامانم بمونم و فرداش بخوایم بریم تشییع. اونم درست روزیکه قرار بوده مرخص بشه و ما احتمالا بریم دیدنش بعد این همه روز. من تو این دو شب خیلی حس بدی داشتم. حتی دیروز یکدفعه انقدر حس بدم زیادتر شد که زنگ زدم به مادربزرگم که چون آی سی یو بود موبایل پیشش نبود و خاموش بود. بعد گفتم مرخص میشه دیگه.. ولی یه چیز عجیب اینه که وقتی رفت بیمارستان امیدوارتر از قبل بود. فکر کنم حس میکرد با حال بهتری به خونه برمیگرده(مثل عمه خودم که یکی دوماه بیمارستان بود و به وضعیت سلامتی که بتونه تنها زندگی کنه برگشت). مادربزرگم همیشه با لحن تهدیدآمیز میگفت من هر وقت برم اون دنیا خدمت خدا میرسم(به حسابش میرسم) شاید تا الان به خدمتش رسیده باشه و انتقامشو گرفته باشه شایدم سنگاشونو باهم واکندن و به صلح رسیدن.
توسط نرگس
| پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ | 1:25
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو