۱. امشب احیا نرفتم. خیلی داغون بودم. ازون وقتا که یا باید گریه کنم یا بزنم یه چیزیو بشکنم. خودم شکستن رو بیشتر دوست دارم بعدشم باید بشینم جمع کنم خوبه برامD: ولی دیوونه بازی درنیوردم و نشستم گریه کردم و v کشیدم. تصمیم دارم شبای دیگه حتما برم احیا.
۲. بعد از سالها این اولین سالیه که از افطاری های تجملاتی تو سالن خبری نیست. البته دیگه مجبور نبودم فکر لباس و اینا کنم. این افطاریا بدین صورته که انگار میخوای بری عروسی، ولی لباس خیلی باز نباید پوشید موهارو هم فقط باید براشینگ کرد و آرایش هم داشت. البته جوونا آرایش میکنن نه پیرپاتالای مجلس(((((:
۳. بعضی وقتا فکر کردن به مادربزرگم منو از پا درمیاره. خب طبیعیه هنوز چهلمش هم نشده. افرادی مثل ما (با عقاید مذهبی طور) در پایان یه جوری خودشونو آروم میکنن مثلا با فاتحه و دعا و خیرات و اینا؛ این حس ها رو من تحت کنترل دارم ولی بعضی چیزا هست که آروم شدنی نیست راه حل هم نداره (جز مردن) آدم به خواهرمادرشم نمیتونه بگه تو وبلاگم نمبشه نوشت حتی اگر آدم مقداریشو به دوستای ندیده اما صمیمیش بگه باز شاخه های زیادی داره و وقتی آدم ناراحته همه شونو با هم در نظر میگیره نه فقط یه قسمت خاصیشو..
۴. الان مثلا دارم سحری میخورم!