reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹ | 11:47

من مادربزرگمو در سالهای اخیر زیاد نمیدیدم. جز این اواخر که بیشتر دیدمش، در سال چند بار میدیدمش ولی گاهی وقتا یه طوری حالم بد میشه از به یاد اوردنش، که فقط خودم میدونم. هفته ای چند بار هم خوابشو میبینم. کسی منو ببینه فکر میکنه که اصلا شاید ناراحت نباشم ولی هستم. گاهی هم کاملا فراموش میکنم. نمیتونم بگم بیست و چهار ساعته ناراحتم. نه نیستم. یه چیزی که ناراحتم میکنه اینکه وقتی مریض شد بعد از یه مدتی دلش میخواست کلی از کارای نکرده اش رو بکنه با اینکه مثلا یه سال پیش که بهتر بود علاقه ای نداشت به هیچ کاری. و اینکه کلی خاطرات کودکی باهاش دارم که یکی یکی یادم میاد. وقتی فکر میکنم، میبینم با مامانم هیچکدوم ازین خاطراتو ندارم ولی با مادربزرگم دارم. حتی این اواخر با اینکه حالش بد بود ازم پرسید آهنگ چی گوش میدم که از حال و هوام باخبر بشه!

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .