دیروز صبح خواب دیدم یه دختر عرب هستم تو مثلا دویست سیصد سال پیش یا بیشتر، هیچ چیز مدرن* و امروزی ای وجود نداشت ولی پولدار بودیم و خونه و لباسهامون خوب بود. اطرافم هم آدمهای عرب زیادی رو میدیدم و دسته جمعی زندگی میکردیم و یک دختر بود که خیلی دوستش داشتم و همش بهش میچسبیدم و یه زن میانسال عرب بود که دعوامون میکرد و منو ازش جدا میکرد ولی تا چشمشو دور میدیدم باز میرفتم همه جوره میچسبیدم به دختره و اونم براش عادی بود. خیلی خواب طولانی ای بود، خلاصه اینکه باوجود اون دختره یه پسری هم بود (لابد از قبیله خودمون بوده) که روی اونم در هر فرصتی کرم میریختم و اونو هم از نظر جنسی دوست داشتم. ذاتم عوض نشده بود. فکر کنم در هر دوره ای از اعصار یا هر کشوری به دنیا میومدم باز همین بودم.
* یه وسیله ی عجیب و بزرگی بود برای حمل و نقل که من هیچوقت تو هیچ عکس و فیلمی ندیدم و نشنیدم و اصلا نمیتونم توصیف کنم دلم میخواد بفهمم واقعا بوده یا نه.
حالا چرا من این خوابو دیدم. صبح زود برای کاری باید میرفتم بیرون. وقتی برگشتم مشغول خوندن یه سری مطلب شدم تو نت و یه عکس دیدم و بعد رسیدم به عکس حرمی که برای خوله دختر امام حسین در لبنان ساختند( من دفعه اولم بود چنین اسمی میشنیدم) و ماجراشو خوندم و داشتم به این چیزا فکر میکردم که خوابیدم. بعد فهمیدم از من هیچی درنمیاد هرگز همچنان در هیچ دوره ای از اعصار((: