دقیقا زمانی که من یه آدم مناسب و مطمئن برای کمک کردن تو کارای خونه پیدام کردم، این کرونای کی ری اومد و حتی نشد بهش بگم، الانم نمیخوام تا وضع وخیمه کسی بیاد هرچند خودم این روزا مثل قبل رعایت نمیکنم. اینطوریه که ساعت دو و نیم نصفه شب، چراغا روشن، نشستم دارم بین کارام استراحت میکنم و با خودم میگم کاش یکی بود کمکم کنه و الانم باید پاشم ولی حتی معلوم نیست این همه وقت چه غلطی کردم از بس کار مونده.
امروز رفتیم خونه مادربزرگم، انگار برای آخرین بار ِ واقعی. همه وسایلای بزرگشو بخشیدند و با مامانم کلی وسایل جمع کردیم و یه سری از چیزاشو یادگاری برداشتیم. موقع جمع کردن کتابخونه با برادرم رفتند و منم خسته تر ازون بودم که بپرسم کتابای زبان فارسیشو چیکار کردند چون قطعا داشتن یه کتاب بهتره تا یه تیکه ظرف. (نود درصد کتابا انگلیسی بوده که دادند کتابخونه).
خواستم بگم یه سری هم اونجا کار کردم.. با اینحال خوابم نمیومد.