فکر کن در یک مسیر نسبتا دور سوار ماشین شدم، من و راننده موقع رفت ماسک نزدیم برگشت ماسک زدیم|: اتفاقا تو ذهنم بود بپرسم ماسک بزنم یا نزنم؟ ولی چون روز هفتم مادربزرگم تا بهشت زهرا رفتیم و ماسک نزدیم به خودم گفتم ممکنه ماسک بزنم بد باشه یا بهش بربخوره؟ اون موقع با اینکه اردیبهشت ماه و تو اوج کرونا بود ولی من حس ماسک زدن تو قبرستون نداشتم به هیچ وجه من الوجوه. اون روز پیاده شد و اومد سر خاک مادربزرگم و اولین بار بود که بابام میدیدش ولی چیزی نگفت. از بابام پرسید مراسم کی شروع میشه؟ بابام گفت مراسمی نیست. فقط من و بابام و مامانم و خواهرم و بچه هاش بودیم. فاتحه خوند و رفت.
چرا بعضی فکرا انقدر اعصاب خوردکن هستند؟ مثلا دیروز که نمیخواستم با اسنپ و آژانس برم و هماهنگ کردم باهم بریم، یکدفعه قبل رفتن یاد یه چیز کاملا فراموش شده افتادم و داشتم میگفتم خدا کنه حافظه اش پاک شده باشه، یاد اون روزی افتادم که ما میخواستیم بریم کیش و ناهار اومد خونمون، حتی یادمه خورشت کرفس داشتیم، بعد مارو گذاشت فرودگاه.
پ.ن: چرا برگشت ماسک زدیم؟ چون من جایی که میرفتم ماسک اجباری بود وقتی کارمو کردم و اومدم ماسک به صورتم بود ولی میخواستم برش دارم که دیدم ماسک زد. حتما اونم داشته فکر میکرده بزنه یا نزنه و ممکنه من بهم بربخوره یا نه.