reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹ | 15:15

فکر کن در یک مسیر نسبتا دور سوار ماشین شدم، من و راننده موقع رفت ماسک نزدیم برگشت ماسک زدیم|: اتفاقا تو ذهنم بود بپرسم ماسک بزنم یا نزنم؟ ولی چون روز هفتم مادربزرگم تا بهشت زهرا رفتیم و ماسک نزدیم به خودم گفتم ممکنه ماسک بزنم بد باشه یا بهش بربخوره؟ اون موقع با اینکه اردیبهشت ماه و تو اوج کرونا بود ولی من حس ماسک زدن تو قبرستون نداشتم به هیچ وجه من الوجوه. اون روز پیاده شد و اومد سر خاک مادربزرگم و اولین بار بود که بابام میدیدش ولی چیزی نگفت. از بابام پرسید مراسم کی شروع میشه؟ بابام گفت مراسمی نیست. فقط من و بابام و مامانم و خواهرم و بچه هاش بودیم. فاتحه خوند و رفت. 

چرا بعضی فکرا انقدر اعصاب خوردکن هستند؟ مثلا دیروز که نمیخواستم با اسنپ و آژانس برم و هماهنگ کردم باهم بریم، یکدفعه قبل رفتن یاد یه چیز کاملا فراموش شده افتادم و داشتم میگفتم خدا کنه حافظه اش پاک شده باشه، یاد اون روزی افتادم که ما میخواستیم بریم کیش و ناهار اومد خونمون، حتی یادمه خورشت کرفس داشتیم، بعد مارو گذاشت فرودگاه.

پ.ن: چرا برگشت ماسک زدیم؟ چون من جایی که میرفتم ماسک اجباری بود وقتی کارمو کردم و اومدم ماسک به صورتم بود ولی میخواستم برش دارم که دیدم ماسک زد. حتما اونم داشته فکر میکرده بزنه یا نزنه و ممکنه من بهم بربخوره یا نه.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .