حالا قسمت دوم ماجرای پایین اینه که در این جور مواقع باید زرنگ بازی و پس انداز رو فراموش کرد و پولی که "یهویی و زحمت نکشیده" به دست اومده رو خرج کرد.
یه چیزی هم در مورد بچگیم بگم، میدونید که من یک خواهر و یک برادر دارم ولی وقتی میشینیم باهم حرف میزنیم در مورد بچگی، من همیشه وضعم بهتر بوده مثلا لوازم تحریر فانتزی و لاکچری اون زمان رو داشتم و اونا معمولی، من همیشه بهترین خوراکی رو از مدرسه میخریدم اونا لقمه های خونگی میبردن، در صورتیکه ما یک وضعیت مالی مشترک داشتیم. و موارد دیگه.. مثلا بازم ممکن بود هدیه های خیلی خوبی بگیرم. وقتی من سیزده چهارده سالم شد کم کم شروع کردم هر سال با پولام یک تیکه طلا برای خودم خریدم، گاهی طلایی که داشتم فروختم و باز با پولی که داشتم طلای بهتری خریدم چون اینکارو دوست داشتم. هنوزم اینکارو میکنم|:
مرز باریکی وجود داره بین جذب کردن پول و پول پرست شدن. من تا حالا شده پول پرست بشم ولی خیلی حس بدی میده.
اینم بگم که خیلی از دریچه هایی که رو به مردم دیگه بازه روی من بسته بوده و هست، چیزای خیلی عادی که تو ذهنتون نمیگنجه، و این وحشتناکه. حتی گاهی فکر میکنم ممکنه کسی برام دعا گرفته باشه؟ ولی انقدر این دریچه های بسته و راه های نرفته باعث خجالتم میشه که نمیتونم حتی تو وبلاگ بنویسم چون از من یه آدم عقب مونده میسازه!