توسط نرگس
| پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | 20:15
دیشب رفتیم خونه مامانم، تولدش بود ولی در حد تبریک و اینا بود و تولدی نداشت. امسال اولین سالی بود که مامانم موقع تولدش مامانش دیگه نبود. میخواستم بهش بگم ولی مطمئنم خودش کلی نشسته برا همین چیزا تو دفترش چیزمیز نوشته و گریه کرده، برا همین من دیگه یادآوری نکردم. بااینکه اوضاع بین من و مامانم خرابه(دقیقا مثل میوه ای که پوست روش سالم و تازه و قشنگه ولی از درون خراب و فاسد و سیاهه) بااین حال فکر کردم اولین سالی که تولدم باشه ولی مامانم نباشه، اون روز...):