reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شیرینی پنجره ای های سفت

توسط نرگس | یکشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۴ | 5:6

کسی خوشحال نمیشه بابت چیزایی که من دارم. اما چیزایی که دارم از من آدم قوی تری نساخته.‌ همه چیز رو میشه با پول خرید؟ عمق وجود رو نه. نیاز ِ بودن کسی رو نه. درک شدن رو نه. شناختن رو نه. خودت رو به خاطر خودت دوست داشتن، حتی وقتایی که نفهم میشی یا آزاردهنده، نه. خواستن تو با بدی هات رو نه. فهمیدن ِ اینکه پول تورو تغییر نمیده، نه. یکی باشه که بگه اوکی. تو یک واحد آپارتمان توی بلوار اندرزگو داری. ولی تو هنوز همون نرگسی. با همون افکار. با همون ترس ها. با همون حساسیت ها. قرار نیست محل زندگی ِ من، از من آدم جدیدی بسازه. اون روی سکه، من اون احترام ِ دروغین رو هم نمیخوام. اون احترامی که افراد غریبه وقتی در موردت میفهمند، من اون احترام ِ "این خانوم پولداره" رو نمیخوام. من پولدار نیستم. هیچ چیزی رو حتی متعلق به خودم نمیدونم، فقط اجازه دارم در این قالب زندگی کنم ولی خودمم. کاش آدمها این رو میفهمیدند. اینکه وقتی وارد خونه ام میشن و میبینن از درب ورودی تا کلید برق خونه هم تاچیه و براشون جالب و هیجان انگیزه، برای من wooow نیست چون چیزی رو در وجود من تغییر نمیده با اینکه پیش از این یک زندگی معمولی و حتی بدتر از اطرافیانم داشتم.. وسایل کهنه، فرش ماشینی کهنه، پرده های پاره، و.. من حتی پول خرید یه عطر نداشتم و اولین عطرهامو داداشم برام خرید. لانکوم و بعد کارولینا هررا. بااینکه در فقر نبودم. اون موقع هم مثل الان بود. ولی زندگیم در ظاهر پایینتر از الان بود. مردم فکر میکنند حالا که من چیزهایی دارم که نه خودم داشتم نه اونها دارند من باید خیلی شکرگذار باشم خیلی خوشحال باشم خیلی قدردان باشم و خودمم باید تغییر کنم، چرا؟ چون مردم نون ندارن بخورن ولی من در خانه ام قهوه ساز آلمانی دارم که خودش دانه ها را عصاره گیری میکند. حالا من باید حتما فرق بکنم. از من فاصله بگیرند یا اگه بهم نزدیک میشن بااحتیاط باشه یا از روی چرب زبونی ولی در دل، فحش. کسی منو به خاطر ِ خودم بودن، دوست نداره. اکثرا بدلیجات استفاده میکنم و وقتی میشنوم مبارکه طلا خریدی میگم مرسی ولی بدله، منو دروغگو خطاب میکنند یا نگاه های حالا نمیخواد پنهون کنی میندازند! من پولی ندارم طلا بخرم. دلتون میخواد یک متر از خونه رو بکنم بفروشم و باهاش طلا بخرم آویزون کنم از خودم؟ کسی نمیدونه پشت ِ این سبک از زندگی، چیه. اینکه فقط چون نون داری بخوری و مردم نون ندارن بخورن. باور کنید کمتر کسی چیزایی که من تحمل کردم رو حاضره در زندگی تحمل کنه. اگه کرده بود که اونم الان یک واحد همین بغل داشت. حتی نمیخوام بدترین سختی هامو برای کسی تعریف کنم چون فکر میکنند خودمو لوس میکنم، آخه من یک دیوار ِ چوبی فقط تی‌وی‌وال دارم! دیگه لوس کردن نداره سختی ای نکشیدم، خورد نشدم، با حسرت به لباس یا کفشی پشت ویترین نگاه نکرده ام، همیشه همه چیز داشته ام، حتما از قشر خاصی هستم که حالا اندرزگونشین شدم. ولی من همون آدمم. فقط بقیه ازم متنفرتر شدن، بیشتر حسادت کردند، بیشتر تیکه انداختند، بیشتر درکم نکردند، بیشتر سختیهامو سوسول بازی دونستن.. به خدا که کسی تحمل نمیکنه این زندگیو.‌ تا تو بطن ماجرا نباشی. تا تیغ ِ جراحی رو برنداری و نشکافی، تا خون بیرون نزنه و نپاشه تو صورتت، بعد با دستت خون رو پاک نکنی و زیر این پوسته و لایه ها رو نبینی، نمیدونی من چی میگم. اما همه چیز یکباره اتفاق نیفتاده.. حالا حالم بد شد و فکر کردم کسی چراغ ها رو خاموش کرده، نشستم و دیدم نه من چشمام سیاهی رفته. برگردم سر بحث خودم. مگه همه ی دردها باید شبیه ِ هم باشن؟ مگه تجربیات آدمها توی زندگی مثل هم باشه که حالا بدبختی هاشون شبیه به هم باشه؟ من اگه امکاناتی دارم، اونو برای خودم نمیدونم و از ته دلم آرزو میکنم همه آدمها حتی خودباخته ها، اگه آرزوی چنین چیزی رو دارن بهش برسن.. به بالاترش هم برسن.. انقدر که من به چشم نیام که مورد تنفر قرار بگیرم و پشت سرم پر باشه از غیبت. من همون نرگسم. چه وقتی روی تخت ِ بیست سال پیش میخوابیدم، چه زمانی که ماه ها روی یک فرش شش متری زندگی کردم چه زمانی که برای پر کردن ِ دل و چشم خودم ساعتها توی دیجی کالا میچرخیدم. هنوز خیلی جاهای تهران رو یکبار هم ندیده ام.‌ جاهایی که رفتین نرفتم، عشق و حال هایی که کردین، نکردم. فقط یک نفر رو دارم که..‌(لطفا اون آدم بمون من هرگز به کسی نمیتونم اعتماد کنم) که.. واقعا بهش امید بستم.. دل بستم.. اون یک نفر هم هی ناامیدم میکنه باز بهم امید میده اما در خلال شوخیهاش فهمیده ام که رفتارش باهام به کل تغییر کرده از وقتی من اسباب کشی کردم و اومدم تو خونه ی عن درز گوه. من فقط یک بار حق زندگی دارم، من فقط یک بار تو زندگیم به کسی تکیه کردم و حمایتش رو گرفتم ولی فکر نمیکردم تنهاتر بشم چون چشم امیدم و چشم ِ دلم و قلب و روحم یک جا ثابت ماند. ماند. ماند. حالا من آدم ِ بی دغدغه ام که نباید غر بزنه، نباید استرس داشته باشه، نباید ناراحت باشه، نباید غمگین بشه. هیچکسی جای من نبوده، هیچکسی نمیدونه من چی کشیدم تا به این سن، هیچکسی نمیدونه من چطور از کجا به کجا رسیدم ولی هنوز خودمم و احساس تعلقی ندارم و چیزی تاثیری روی من نداره که بگم آدمها! حالا من از قشر خاصی شدم، حالا من داناتر شدم، من تواناتر شدم، من محکمتر شدم، من بالاتر شدم‌‌. من هنوزم خودمو یه زن میبینم تو کوچه پس کوچه های خاکی با دیوارهای کاهگلی، با پنجره های کوچک؛ که چادر رنگی ِ گلی ای سرش کرده و دستش زیر چونشه که لای چادرش باز نشه. کفشاش قدیمی هستن. چشمهاش روشنه و وقتی نگات میکنه انگار همه ی دنیا رو در تو میبینه و چشم امیدش به توعه. امیدش به بودن ِ توست. به اینکه بدونه هستی، میفهمیش، نگاهش به جهان هستی رو میدونی، موقتی بودن دنیا رو توی چشماش میببنی، همیشه در روی یک پاشنه نمیچرخه رو توی پلک زدنش میبینی، لبخندش یعنی من هیچی ندارم جز خودم، خنده اش یعنی دنیا دو روز بود که یک روزش پریروز بود. نیاز. نیاز‌. نیاز. خواستن. خواستن. خواستن. من چنین زنی هستم توی کوچه های خاکی که لبخند شرمگین داره وقتی از کنارش رد بشی شاید به شلوار و کفشات نگاه کنه. من زنی تو خونه ای که همه برا دور دور و تفریح میان محلشون، نیستم. من فقط خودمم. با تمام ضعف ها و توانایی هام. من دیده نمیشم. شیرینی پنجره ای دیده ای؟ مایعی که در آن قالب فلزی فرو میکنند و بعد به سرعت میکنند توی روغن داغ که شکل قشنگی بگیرد، بعد که شکل قالب محکم شد و گرفت، درش میارن. و این اتفاق، سریع باید انجام بشه که نسوزه. بعد برای خوردنش پودر قند لازمه. چون طعمی نداره. خودش کافی نیست. مثل زنی که باید آرایش بکند. باید. بی چون و چرا. حالا اون شیرینی ِ ترد و کمی روغنی رو بگذار چند هفته در معرض هوا، بعد برو سراغش. پودر قند بریز. از سفتیش نمیشه گاز زد. باید بذاریش تو بشقاب با دستت خوردش کنی، حالا میتونی پودر قند بریزی. به خشکی و سفتیش لعنت بفرستی.. اگه نمیتونی بری سراغ بعدی و دندونات رو اذیت میکنه شاید بیخیالش بشی حتی و بندازی دور. مثلا پیش نون ِ خشک ها. یا توی سطل آشغال، هرجایی. جایی که دیر شده برای ترد و روغنی و شیرین بودن. دیر شده برای خوردن و لذت بردن. آرد همون آرده. نشاسته همون نشاسته. شیر همون شیر. تخم مرغ همون تخم مرغ؛ و.. یک قالب به ظاهر زیبای ِ فلزی ازین مخلوط ِ شل و ول، این ظاهر رو ساخته. اون روغن داغ که خوب جلز ولز میکنه و حباب های هوا رو کنارش میبینی. مثل حباب های کسی که سرش را زیر آب کرده اند و نگه داشته اند. حالا یک ظرف چینی خوشگل برای چنین شیرینی های خونگی و ظریف لازمه. پودر قندها. آماده برای پذیرایی از مهمان. مهمانی که نبود. مهمانی که نماند. مهمانی که پشت پنجره های سفت زندان ماند. شیرینی ای که قرار بود شیرین باشد، لذت بخش باشد. ماند. ماند. ماند. من فقط یکبار زندگی میکنم. فقط یک بار در عمرم حرف عشق و عاشقی زدم. فقط یکبار در سی و نه سال و هفت ماه لب گشودم و گفتم بریم پشت ماشین من؟ دلتنگ، دلتنگ، دلتنگ. من از راه دوری آمده ام. من همون مایعم که در روغن داغ فرو کردندنش که شکل دیگری بگیرد. پنجره ای شد، نگاه شد، پر از خلل، خشک شد. رها شد پشت پنجره های سفت و بزرگ و بسته در یک واحد در کوچه پس کوچه های بلوار اندرزگو، ماند. ماند، ماند، ماند.

آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .