reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

بساز به رقص دنیا !

توسط نرگس | شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ | 15:7

چرا وقتی خواب آدم انقدر قشنگه از شب قبل آلارم گذاشته؟ خواب دیدم وارد یک خونه ای شدم که برای خودمون بود. تو حیاط ِ خیلی بزرگش کنار ماشینای دیگه پارک کردم. صدای موسیقی میومد. انقدر حیاط بزرگ بود یک گوشه یه بند موسیقی مشغول نواختن بودن.. و یک سری میز صندلی چوبی خیلی شیک چیده شده بود. چهره ی اکثرشون رو نمیدیدم انگار میخواستم راهمو کج کنم به سوی ساختمون ولی از روی ادب دم یک ساز متوقف شدم با لبخند. یک خانوم پنجاه و خورده ای مشغول نواختن بود و بار اولم بود چنین سازی میدیدم اما نواختنش مثل سنتور دو تا مضراب داشت و سیم ها رو سطح ساز بودند اما با فاصله. و صدای متفاوت و قشنگی داشت نه مثل گیتار نه مثل سنتور. همون نزدیکی رو یک صندلی نشستم هم به احترام اجرای اون قطعه هم دیدم با نوازنده چشم تو چشم شدم زشته برم. این قطعه تموم شد و من برنگشتم ببینم خواننده و درامرز و بقیه چه شکلی هستند. خواستم برم یه خانومی که اونم از خودم بزرگتر بود گفت ما امروز پذیرایی هم داریم هرچی میل داری بگو بیارم و دیدم چه غذاهایی رو میز بود که ندیده ام به عمرم! نه غذاهای سنتی نه فینگرفود، هیچکدوم نبود.. بااین حال گفتم نه مرسی غذا خوردم بعد گفت عشق کردم برات ازین غذا بیارم و نگران نباش مجانیه فقط تستش کن.. نمیتونم به تصویر بکشم ولی یه غذای خیلی خوشمزه بود.. که روش با خمیر تزئین و برشته شده بود. من که اولین برش رو خوردم چند نفر اومدن و کنارم نشستن انگار همه تو اون مجتمع زندگی میکردیم و منو میشناختن.. خلاصه از اون غذا خوردن و من قصد داشتم پولشو پرداخت کنم تو ذهنم، که آهنگ بعدی شروع شد.. انقدر اون آهنگ قشنگ بود که محو شنیدنش بودم... و آلارم گوشیم بیدارم کرد.. یادمه سالها قبل تو وبلاگم نوشته بودم کاش انقدر از موسیقی سر دربیارم که حداقل بتونم آهنگایی که تو خواب میشنوم رو بنوازم!

چهارشنبه با ناامیدی خالص رفتم کلاس.. استاد کمی راضیتر بود و گفت بیا یه آهنگ جدید از گری مور رو شروع کنیم که ساده است.. ولی استاااد جان! برا تو ساده است اون چیزی که من دیدم و الان میخوام بعد از این نوشته امپ رو روشن کنم تمرین کنم، ساده نبوداااا! یه جاش سه تا بندینگ پشت هم داره روی یک نت، که دو تاش بِند ِ کامله یکیش یک دوم (۱/۲)! همینکه اینو تمیز دربیاری و به موقع، ساده نیست.. اما استادم چون بیش از بیست ساله مینوازه ساده میپندارد)):

خلاصه از کلاس راضی بودم.. بعد در کمال ِ بی پولی رفتم حسابمو خالی کردم.‌ برا خواهرم کادو تولد خریدم و الان تو حسابم صد تومن مونده((: البته من یه مدلی هستم که پولم دست خداست هیچ ترسی از بی پولی ندارم.. براش یه جفت دمپایی روفرشی صورتی پشمالو خریدم.. ازین زمستونیا.. چون میدونم تو خونه میپوشه و کف خونه شون سرده چون زیرش خالیه. و شبیهشو جایی ندیده بودم.. روش دو تا گربه ی سفید داشت، شبیه گربه ی واقعی با مو! نه پشم یا نخ، با دوتا کلاه بافتنی. خواهرم دیوانه وار عاشق رنگ صورتیه.. با یه جعبه ی خیلی خوشگل صورتی طلایی و کمی خورده ریزهای صورتی.. از دو تا جا گرفتم اینارو و جدی اگه پول بیشتری داشتم بازم چیزای خوشحال کننده که دوست داره کنارش میذاشتم تو باکسش. ما معمولا هدیه هایی که به هم میدیم در حد خوشحال کردنه نه که بخوایم بترکونیم یعنی هر سال برای من کادوی معمولی میگیره در حد چهارصد پونصد و توقع بیشترم ندارم. اما امسال کادوم گرونتر و در ظاهر هم لاکچریتر از همیشه است. امسال دلم میخواست چیزی که میبینم و یادش میفتم رو براش بخرم چون گاهی ازش میپرسم چی دوست داره و الان میدونم کلی لباس داره همه خارجی و سوغاتی.. بااینکه همیشه میگه هیچی ندارم ولی ده برابر من لباس داره فقط لباساش به جایی که میخواد بره نمیخورن! یا انقدر لوازم آرایش داره و استفاده نمیکنه که چند وقت پیش گفت کلی وسایل نو رو ریختم دور چون تاریخش گذشته بود یادم رفته بود خریدم! همیشه در حال خریدن لاک و جوراب و لباس خونگی با جنس بده که ظاهرش فقط کیوته، اما آت و آشغاله و همیشه میگه چرا پول ندارم از بابام پول میگیره یا جلوی ما به شوهرش غر میزنه در مورد پول! برعکس ِ من که همیشه در بدترین شرایط شده چیزیو بفروشم اما حرف پول نمیزنم. همش میگه من پول ندارم گوشی بخرم و از زمان ِ آیفون 7 رو همون مونده در حدیکه بابام میخواست براش گوشی بخره مامانم گفت شوهرش ناراحت میشه منم گفتم این کار شما باعث میشه شوهره بره پولشو خرج رفیقاش کنه.‌ ولی چندوقت پیش یک گردنبند طلا خرید! عطش ِ خرید ِ طلا داره و هیچوقت سیر نمیشه. کلا خودشم میگه هیچوقت سیر نمیشم از طلا از لوازم آرایش از لباس.. بااینکه ساده میپوشه و فقط برا مهمونیا کمی آرایش میکنه، روز معمولی نهایت یه رژ بزنه. من دو سال پیش برا خرید گیتار و آمپلی فایرم النگوهامو فروختم چون بر اساس ِ منطق دنیا دو روزه و یک روزشم پریروز بود، زندگی میکنم.. الان همون دوتا النگو کلی شده پولش! اما هرچقدر بیشتر دنبال پول بدویی، پول هم میدوعه میره. اگه زندگیت بر اساس دلت باشه که خوب بخوای، برات خوب جور میشه. الان اگه تو وبلاگم اینارو نوشتم چون دلم خواست وگرنه من آدم دو دو تا چارتا کردن در مورد پول نیستم.. فکر اینکه الان انقدر خرج کردم و .. کی برام چیکار کرده و اینا .. نه اصلا. فقط بر اساس ِ دلم عمل میکنم. اینم بگم آخرین سالیه که برای خواهرم کادویی به قول معروف با ظاهر پینترستی میخرم دیگه باید بزرگ بشه و کادوهای خانومانه تری بگیره. خودم کلی ذوقشو دارم میخواستم پنجشنبه بدم بهش اما نبردم. شاید چون ۱۳ آبان بود و هنوز تا تولدش یک هفته مونده. فقط خریدای سفارشی مامانمو بردم.

جمعه مهمونی خانوادگی شلوووغ در حد سردرد در حدی که اومدم خونه ساعت ده شب از خستگی رو مبل خوابیدم.. بیدار شدم حالم بد بود اما به خودم که اومدم دیدم اصلا خوابم نمیاد. قرص خواب نخوردم. هیچ کار خاصی نکردم مغزم خواب بود نشستم دو قسمت عشق ابدی دیدم و کمی اینستا، بازی و آهنگ.. تقریبا هوا روشن بود که خوابیدم..

شاعر میگه:

Jetzt stehst du da an der Laterne
mit Tränen im Gesicht
Das Tageslicht fällt auf die Seite
der Herbstwind fegt die Straße leer

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .