آدم، که روز شلوغ داره، آرامشو با یه نفر میخواد.
آرومم کن
نمیخواستم انقدر قرص بخورم حالا که از درمانم نتیجه گرفتم.. فقط خوردم که آروم بشم.. خب مثلا اهل درینک بودم شاید مست میکردم.. درین حد لازم داشتم.. منم مجبور شدم. نمیدونم چرا برا بعضیا عجیبه. خب این همه تو فیلما نمیبینن یکی یه چیزیش هست، میره تو بار میشینه؟ یا تو خونه خودش انقدر مینوشه مثلا رو مبل از حال میره؟
من هم، ماه ها پیش، درینک داشتم.. گفتم نمیخوام. گفتم نمیتونم.. پس دادمشون به خودش. چون میدونستم باشه، مینوشم و من اهلش نیستم.
دلم میخواد یکی بود زار میزدم.. مثل اون شبی که اومد دم خونه ام.. یادم نیست چیا گفتیم.. چیا گفتیم واقعا؟ همون بحث مسخره ی همیشگی و تهمت به من بود؟ حرف زدیم، گریه کردیم، آروم گرفتیم، یکی شدیم.. دلمو به دست اورد.. دلم باید به دست بیاد تا دهنم بسته بشه. گریه ها و ضجه زدنام که پشت تلفن بود تموم شد اون شب..
هیچوقت کسی دستمو اینطوری نگرفته ببره دم خونه ام و صبر کنه برم داخل. حسرت اون شب هم حتی الان رو دلمه. چقدر داد زده بودم پشت تلفن. الان داد نمیزنم. امکانشو ندارم. شاید پشت تلفن اعتراض ِ یواشی کنم یا بگم کمبود و فقدان دارم.. در همین حد.. ولی حالم با زمانی که لازم داشتم کمبودهام حبران بشه فرقی نداره، فقط عکس العملهام آهسته تر شده. مثل ِ دونه های یک قاصدک بعد از وزش باد، بعد از فوت کردن، بعد از ضربه ای با دست یا پا، یا گذر ِ یک گربه، با هر تغییری، دستخوش تغییر میشه.. الانم حرفها و احساساتم آروم و ملایم میاد بیرون ولی در نهایت یک شاخه قاصدک ِ نازیبا میشم که اجزاش پراکنده شده توی هوا. نذار این قاصدک این شکلی بمونه.. نازیبا، پراکنده، پخش و پلا اصلا!