یه روز دلم میخواست کاری نکنم. بی هیچ مسولیتی. البته که کارهای خونه و .. هست ولی هیچ مسولیتی نپذیرفتم. از اون طرف، مادرم چهل و پنج دقیقه باهام تلفنی حرف زد که گفتم این جبران ِ پنجشنبه است.. چون معمولا پنجشنبه ها یا اونجام یا اگر نباشم تلفن های طولانی میکنیم.. امروز مامانم گفت که عمه ام که سه تا دختر داره، که کوچیکترینشون از من یک سال بزرگتره و اون دو تا دهه پنجاهی هستن، بهش گفته که همه در طول زندگیش، زندگی من و خواهرم رو به سر دختراش کوبیدن.. سر ِ ماجرای ازدواج نکردنشون و یا بچه دار نشدنشون.. بعد مامانم گفته من اصلا خبر نداشتم و عذرخواهی کرده و اینا.. اونم گفته شماها که همه به ما خوبی کردین، ما از همخون ِ خودمون شنیدیم و ضربه خوردیم. مخصوصا اون یکی عمه ام که فوت کرده و مارو خیلی دوست داشت و اون عمه بزرگه ام که الان خیلی پیره و هیچوقت بچه دار نشد و از سال ۷۸ تنها زندگی میکنه، همیشه خواهرزاده هاشونو تحقیر میکردن و اینا هم چون بچه ی طلاق بودن بیشتر عذاب میکشیدن! مامانم برگاش ریخته بود به من گفت که پرای منم بریزه.. گفتم باز اینا خیلی خوب بودن که باهامون بدرفتاری نکردن با وجود تمام حرفایی که این همه عمر شنیدن.... ولی چاره اش این نیست که آدم بخواد دلداریشون بده.. راه حل اینه که بابا مثل همیشه باهاشون خوب باشه به عنوان دایی، و ما عناصر ِ مزخرف برای اونها، کمتر جلوی چشمشون باشیم.. والا ما رو ببینن یاد ِ چی میفتن؟ یاد حرفای خاله هاشون که مداوم تحقیرشون میکردن.... زندگی سنتی ایرانی!
توسط نرگس
| یکشنبه ۲ آذر ۱۴۰۴ | 1:35
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو