reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

مگه چقدر زندگی میکنیم؟

توسط نرگس | پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ | 5:10

شب

اول یک ساعت از فیلم ِ دو ساعت و نیمه ی فرانکشتاین رو شروع کردم و کاملا جذبم کرد.. ولی چون رفیقم هم دانلود کرده خواستم بهش بگم که توام ببین به من رسیدی با هم ادامه شو ببینیم..‌ هرچند امشب، اولین شبیه که بدون شب بخیر منو گذاشت... و پشت تلفن، دلتنگی منو ندید.. واقعا اگه آدم به کسی حس نداشته باشه بهش حتی گیر نمیده.. تمام بدخلقی هام، تمام بدقلقی هام برا اینه که سه هفته است ندیدمش و این یعنی سه هفته است کسی منو بغل نکرده، سه هفته است کسی منو نبوسیده، سه هفته است سر روی شونه ی کسی نگذاشتم، سه هفته است رفتارهای سردشو تحمل میکنم و هی اعتراض میکنم.. امروز به من گفت بیا خونه ام که من رد کردم. نگفتم قراره نصاب ِ توری بیاد و نگفتم کلاسم آخرین جلسه ی این ترم ِ و باید برم.. چون در غیر ِ این صورت، و بدون ِ هیچ مشکلی هم، من قصد نداشتم برم خونه اش! قصد نداشتم بعد از اون اتفاقات و پس زده شدنم، برم ارتباط ِ نزدیکتری داشته باشم.. نه اینکه نخوام.. تمام ِ سلولهای بدنم میخواد.. همه چیزو میخواد، خط به خط، مو به مو.. تمام وجودم نیاز به بودن یک مرد داره و بدتر از قبل دچار کمبود شدیدی شدم.. ولی نه اینطوری.. نه اینکه تمام سردیها و نادیده گرفته شدن های این مدت رو دیده باشم و بخوام برم خونه.

تا به حال کوچه ها و ماشین ها رو نگاه کرده ای؟ که وقتی کسی میداند در آن ساعت کجا هستی، بیاید و سوپرایزت کند؟ منتظرش باشی.. ؟ دعواهای من نه از سر ِ بیکاری، نه از سر ِ دوست نداشتن، نه از سر ِ حس بده.. فقط از جنس دلتنگیه.. اونم تو کوچه هایی که با هم خاطره داریم. برای او که اینجا نیست، دیدن ِ این کوچه ها و تنها بودن در آن معنایی ندارد، ولی من هر گوشه اش او را میبینم و هر شب گریه میکنم... مثل ِ الان.

امشب به او که میگفت میخوام برم شام بخورم، از عصبانیت گفتم حالا پنج دقیقه دیرتر برو سر شام، هتل که رزرو نکردی. منظورم این بود که بمون، من باهات حرف دارم، دلم نمیخواد اینطوری بری.. اگه گفتم تو هتل اسپیناس پالاس که جا رزرو نکردی که باطل بشه.. فقط نمیخواستم مکالمه ی تلفنیمون اینطوری تموم بشه.. که گفت آره شما پولدارید شماها اونجا غذا میخورید! ماها فلانیم و رو زمین میشینیم و سفره میندازیم.. اصلا حرف من این نبود قسم میخورم حرفم این نبود فقط میخواستم حرفمو بزنم که نخواست بشنوه.. خدا نکنه بخواد از حرفم اشتباه برداشت کنه.. فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من خودش، مادرش، سفره ی غذاش، آشپزخونه اش، گلدوناش و حرفاشو دوست داشته باشه.. حالا چون من خونه اش نرفتم، شدم آدم بده؟ من به تحقیر نگفتم.. فقط میخواستم حرفی بزنم.. حتی چند روز پیش گفتم که باهات حرف دارم، نه توی چت و تلفن و .. حتی گفته بودم حالم چقدر بده.. گفتم به مرز خ/ود کش/ی رسیدم.. گفتم حتی یه مشورت باهات دارم.. انقدر حرف زدم و بیجواب مونده که کسی حتی باورش نمیشه که این آدم منو دوست داره، و حتی خودشم باورش نمیشه من چقدر زیاد هم دوستش دارم هم بهش وابسته ام هم دلتنگشم.‌ کاش انقدر دلتنگش نبودم، کاش انقدر روانی و تاکسیک نبودم. کاش می‌دید تمام رفتارام به خاطر کمبود محبت خودشه. باور کن انگشتش بهم بخوره میزنم زیر گریه انقدر از درون پاشیده ام و اون پوسته ی سرسخت هم روز به روز نازکتر میشه‌.

مگه من دوست شدم که اذیتش کنم یا انقدر اذیتم کنه؟ شب خواستم بگم من نمیتونم بیا آشتی کن... ولی آخرین حرفش پشت تلفن این بود که شام خوردن بهونه است میخوام از این مکالمه فرار کنم..‌ و برای بار ِهزارم منو شکست.. اصلا انگار نه انگار که من زنم.. تمام وجودم رو پر از زخم کرده و دوست ندارم طرف کسی دیگه برم. نه اینکه کسی نخواد با من طرح ِ رفاقت بریزه، هستند آدمهایی که بهم پیشنهاد داده باشند(گور بابای همه شون) اگه من بهش وفادار موندم طبق ِ حس خودمه. نمیتونم برم سمت مرد دیگه ای، نمیتونم کسیو در آغوش بگیرم وقتی خوابشو میبینم، وقتی باهاش حرف میزنم تو ذهنم، وقتی ازش مینویسم..

باور کن آروم هم گفتم که ازین وضعیت ناراضیم.. اما وقتی انقدر پر از زخم شدم نمیتونم به جای خون چیز دیگه ای بچکونم به اطرافم، نمیتونم درد بکشم و ابراز نکنم، نمیتونم خودمو بزنم به بیخیالی؟

همین الان دلم میخواد انقدر زنگ بزنم تا بیدار بشه و بگم من آدم ِ قهر کردن نیستم. من آدم ِ به بیخیالی زدن نیستم. آدم قوی میخوای؟ من ضعیفم، من قوی نیستم.

حتی هنوز باور نمیکنه اون شب ِ کنسرت، حرف منو اشتباه شنیده. من اون کلمه رو بهش نگفتم.. هرگز..

فقط یه چیز برام جوابه. اونم اینکه هر چی قرص خواب دارم بخورم و رگ دو تا دستامو بزنم و آروم به خواب برم. دیگه تحمل این رفتارارو ندارم.. ولی اصلا حتی اندازه ی یک بند انگشت منو نشناخته.‌..‌ که من دروغگو نیستم وقتی میگم من فلان حرفو نزدم و هنوز بعد یک سال میگه صد درصد مطمئنم تو گفتی، که من خیانتکار نیستم که تا همین چند هفته پیش به من تهمت میزد، که من، کسی که تو ذهنش ساخته نیستم..

متاسفانه، هیچ زنی، بدون س ک س، برای هیچ مردی ارزش و وجود خارجی ندارد. ولی تا اطمینان از رابطه ی جن‌سی باشد، به تعویق می افتد نسبت دادن دروغ و تهمت و حرف های ناروا.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .