شاید سوال باشه که با کسی که انقدر به من بی احترامی کرد چه رفتاری داشتم؟
متاسفانه تا آدمی رو کنار نذاشته باشم، نمیتونم بی تفاوت باشم و خوشبختانه اگه آدمیو بذارم کنار، برای همیشه است.
هنوزم برام سواله که مگه من چیکار کردم که مستحق بدرفتاری بودم؟
اما من خب کمی خر هستم.
تا عصر ازش خبری نشد
بعد زنگ زدم. دو بار. ازون زنگها که تا بیخ زنگ میخوره و کم مونده اوپراتور همراه اول جوابتو بده ول کنی. گوشیمو گذاشتم کنار و از حموم اومده بودم مشغول کارام بودم که زنگ زد. ساعت از پنج عصر گذشته بود و گفت خواب بودم. حالمو مثل روزای معمولی پرسید.. انگار هیچ حرفی به من زده نشده، انگار من ناراحت نیستم، انگار تمام این روزها بار ِ دلتنگی و ناراحتی و تهمت و دعواهای ناخواسته رو به دوش نکشیدم.. گفت چیکار میکردی؟ گفتم به گلدونا آب میدادم. از گلدونها پرسید چون بارها عکسشونو دیده و دوتاشو هم خودش بهم داده. کمی حرف معمولی زدیم.. گفت تو چی میدونی از مشکلات من؟ انگار من باید بدون تعریف کردنش خبر داشته باشم.. گفت به من گیر نده گفتم باشه.. الان زیاد یادم نیست.. گفت گوشه کنایه نزن، گفتم باشه.. درصورتیکه من گوشه کنایه نزدم.. من فقط اعتراض کرده بودم.. گفت یک تار موی تورو با هیچ زنی عوض نمیکنم، دختر، جوون، مطلقه و فلان...گفت تو نمیدونی چقدر برای من عزیز هستی.. اما من حوصله ندارم دیگه و دیگه نه چیزی از زندگیم بهت میگم نه حرفامو بهت میزنم. گفتم باشه.
اگه بهش زنگ نمیزدم روزها بدون وجود داشتن ِ من به راحتی زندگی میکرد.. ولی من اینطوری نیستم.. من نمیتونم بدون دوست داشتن کسی زندگی کنم. حتما باید یکی باشه. خودمو ریلکس نشون دادم.. گفت میخوام برم با مادرم چایی بخورم و منتظرمه، گفتم باشه.
اصلا دلیل برگشتن من به وبلاگم این تنهایی بود. من تنهایی نمیتونم...