خب از چهارشنبه بگم و روز کلاسم. فقط اومدم چ س ناله کردم و رفتم.
من کل هفته تمرین درست حسابی نکرده بودم و نمیخواستم کلاس برم که رفیقم گفت بیا خونه که گفتم نه. و اینجا مصمم شدم تمرین کنم تازه! گفتم این جلسه رو نرم هر چی افسردگیه رو سرم خراب میشه از طرفی استادم گفته بود تمرینتو هر روز انجام میدی و ازت میخوام جلسه ی بعد. منم کلا اوضاعم با مترونوم خوب نیست/: گفتم نرگس یا از اون چیزی که همیشه درونت بوده استفاده میکنی یا اون چیز درونت مرده یا به کل تنبل تشریف داری. خلاصه تمرینو شروع کردم و.. قبل رفتن هم باز تمرین کردم دستم گرم بشه اما کاملا دستام میلرزید.. که به خاطر زیادی خوردن قرص هم بود که الان تحت کنترله اوضاعم دوباره. اول که رسیدم ده دقیقه وقت داشتم رفتم بالا انگشت زدم رو اون دستگاهه که حاضر شدم سر کلاس بعد منشی آموزشگاه گفت فکر کنم امروز آخرین جلسه از ترمت باشه و بذار چک کنم. یه لیوان آب خوردم آروم بشم و استرس ِ کلاسو نداشته باشم.. چک کرد گفت آره و الان پرداخت میکنی؟ گفتم الان نمیتونم.. ولی لینک بفرست پرداخت کنم که گفت شماره حساب میفرستم. اون لینک پرداخت جریانش فرق داره با کارت به کارت کردن. تو حسابم کلا پول نبود. رفتم پیش استاد. یکم دستمو گرم کردم گفت مترونوم رو بذارم چند؟ گفتم هفتاد/هشتاد.. ولی بعد یهو گفت تو تندتر میزنی و تا ۱۲۰ بالا برد و گفت خیلییی پیشرفت کردی! هر کاری این هفته کردی همون کارو بکن نتیجه بهتری میگیری! فقط قیافه ی منکه ۲۴ ساعت تمرین کرده بودم(*_*) گفتم چشم.. و یکم کارای دیگه کرد و سه تا آکورد کشید رو کاغذ چون جزوه و دفترم تو ماشین بود! و گفت تمرین این هفته است با تمرین های قبل. گفتم باشه. خلاصه خوشحال و خندان اومدم بیرون و رفتم. بعد رفتم دو تا سکه پارسیان چهارصد سوت که چند وقته میخوام بفروشم و تو ماشین جاساز بود رو برداشتم رفتم اونجایی که میرم همیشه. ۹ تومن زد کارتم که هشت و نیم رفت برای پول کلاس.. حدود هشتصد/نهصد تومن هم نقد داد.. که من معمولا پولهای نقدمو نگه میدارم برای آدمایی که میبینم مثلا اونایی که دارن خیابون جارو میزنن! یا پیرمرد فال حافظ فروش که خیلی وقته ازش خرید نکردم یا اون آقای خواننده ی زیر پل صدر و.. اونایی که همیشه هستن جلو چشم.. شاید منو اصلا نشناسن ولی من که میشناسمشون. بعد حرفای پست قبل با رفیقم انجام شد و ..اینا.
یعنی همه چیز به هم گره خورده بود.. ناراحتی و خوشحالی..
امروز ، یعنی شنبه عصر گفت زنگ بزنم گفتم آره. یه سری حرف زد و ابراز نارضایتی کرد.. گفتم آیا تا حالا شده من چیزی بخوام و تو گفته باشی ، باشه؟ هر چیزی بینمون اتفاق افتاده درسته توافقی بوده اما خواسته ی تو بوده و این من بودم که قبول کردم.. گفت یه سری توافقات جدید کنیم و..
با اون رفتار ِ چهارشنبه و یک روز و نیم کامل که خبری ازش نبود.. و آخرین رفتاراش، مثل ماجرای تئاتر که حتماااا خواهم نوشت، من دیگه هرگز نمیتونم جلوش خود واقعیم باشم و بدون ِ نقاب. تا الان ، فقط خود ِ خودم بودم. با همه ی خوبی ها و بدیهام، کاملا صادق بودم.. اگه خندیدم اگه گریه کردم اگه ازش دفاع کردم اگه ازش حمایت خواستم اگه باهاش جنگیدم اگه تمام فکر و ذکر و قلب و روحم بود، خود ِ خودم بودم و حالا میبینم دیگه نمیتونم برای اون خود واقعیم باشم.