واقعا اگه این وبلاگ نبود دق میکردم. اومدم کامنتهارو خوندم آروم شدم. امروز کلاس گیتارمو نرفتم. بین دو ترم بود و منم دستم به شدت درد میکرد بااینکه تمرین کرده بودم اما به منشی آموزشگاه گفتم میشه ترم جدید رو از هفته بعد شروع کنم که گفت باشه. و این به خاطر اینه که هفته پیش واریزی ترم جدید رو انجام دادم! اونم با فروش کمتر از یک گرم طلا! یه بار دیگه این اتفاق افتاد و پرسیدم میشه من این هفته نیام و هفته بعد برای ترم جدید و واریزی بیام گفتن نه! جات رو ممکنه به کسی دیگه بدیم! بعد استاد میاد میگه من برای پول اینجا نیستم. کلا سیاست های این آموزشگاه روی اینه که اگه همون روز پرداخت نکنی کلا اینجایی نیستی! که چقدر هم خوب شد نرفتم. دو تا مهمون برامون اومد که چند ساعت بیشتر نبودن سرم گرم شد اما وسطاش گاهی موقع کار گریه میکردم! عصر، رفیقم گفت دستت آزاده زنگ بزنم؟ گفتم آره. فکر میکرد کلاس بودم و کلاسم تموم شده و بیرونم. که دید خونه ام و دم به دقیقه یا صدا م میکنن یا آیفن ِ بین طبقه ای زنگ میخوره. بااین حال رفتم تو اتاق درو بستم و کمی حرف زدیم. بغض بیخ گلومو گرفته بود از ناراحتی و دلگیری و دلتنگی و هر چی که شده و نشده.. که گفت ساکتی معلومه نمیخوای حرف بزنی رفتارت تهاجمیه! وقتی گفت رفتار تهاجمی من دیگه زدم زیر گریه و با گریه گفتم کدوم حرفم تهاجمیه؟ من اصلا حرف نمیتونم بزنم.. که ناراحت شد یکم بهم دلداری داد از روی ترحم.. یکی از حرفاش هم این بود که گفت میخواستم امروز ببینمت ولی باید برادرزاده مو میبردم بیمارستان برای انگشتش که شکسته بعد کارای چی رو انجام میدادم اینا.. گفتم باشه. بهم گفتی درک کن، درک میکنم و حرفی نزدم مرسی گفتی. هفته پیش که رفته بودم طلا بفروشم پشت تلفن بود دیگه از اون روز حرف نزده بودیم از همون روزی که به من گفت میرم شام بخورم که ازین مکالمه فرار کنم و حتی عذرخواهی هم نکرده بود اما دیگه بهش زنگ نزدم. فقط ویس داده بودم که جواب نداد و منم پاک کردم، اما پشت تلفن میگفت همونجوری که توی ویس، آخرش برام بوس فرستادی، بوسم کن و ازین حرفا.. گفتم نمیتونم. هرچند یه بوسه فرستادم.. آخه صدای یه بوس پشت تلفن چه اهمیتی داره وقتی یک ماه با هم چشم تو چشم هم نشدیم؟ و توجهی به من نمیکنه؟ و امروز اسمش رو گذاشته افسردگی! و کلمه ی جدید ازش شنیدم. چطور یک سال و نیمه نگفته بود تروما، حالا این کلمه رو از کجا پیدا کرد ؟ گفت تمام زندگی من تروما بوده و اینا.. چطور شک نکنم و شوکه نشم که اینو از کی یاد گرفته؟ و با کی حرف زده؟ هیچوقت شاخک های یک زن اشتباه کار میکنن؟ ما در مورد زندگیش زیاد حرف زدیم و من با کلمه ی تروما ساااااالهاست آشنام ولی هرگز به خودم اجازه ندادم برای اون این کلمه رو به کار ببرم.. حالا امروز اومده به من میگه تروما.. یعنی من انقدر خودمو به سادگی بزنم؟ به هر حال، من آدمها رو همونطوری که دوست دارند خودشونو نشون بدن میپذیرم. مثلا اگر یک مرد ِ لخت(که ترنس هم نیست)، بیاد بهم بگه من زن هستم در صورتیکه من دارم دم و دستگاهشو به چشم میبینم، بهش میگم باشه من تو رو اینگونه که دوست داری جلوی من باشی، میپذیرم. میدونی چی میگم؟ نمیخوام اثبات کنم که نههه.. تو داری اشتباه میگی، پس اون چیه؟ هرگز. من هر طوری که دوست دارین به چشم من باشین همونو قبول میکنم. اونو در مورد شخص مقابلم قبول میکنم و به همون چشم هم میپذیرم، اما اینکه بخوام بگم باشه بیا بریم شورت و سوتین بخریم با هم، خیر. فقط در مرحله ی پذیرش می مونم. همین.
در پایان بگم که من در مقابل این آدم از اول، به شدت آسیب پذیر بوده و هستم چون، بی اختیار قلبم رو کامل براش باز کردم. و هر حرف محبت آمیزی که به من بزنه هزار برابر به چشمم میاد تا یک آدم دیگه بیاد همون حرف یا بهترشو بزنه. یه شاخه گل بده هزاران بار خوشحالتر میشم تا مرد دیگه ای بیاد برام یه دسته گل بزرگ بخره. درین حد بهش علاقمند بودم که بهش گفتم، بهش گفتم، بهش گفتم که دیگه هیچ مردی رو نمیتونم به قلبم راه بدم، ولی باورم نکرد. حتی بهم اعتمادم نکرد و اون قلب رو راحت شکست. بارها شکست. نه اینکه من رو دوست نداشته باشه، نمیفهمم و نمیدونم چرا.