کاش روز قبل کسی بیدارم کرده بود حتی یک انگیزه.. که الان در ساعت پنج و پنجاه دقیقه صبح، انقدر بیدار نباشم. امروز عصر با تمام ترافیک و بارون، رفتم به مامانم سر زدم.. که حال و حوصله هم نداشت.. خواهرم و بچه هاش هم بودن و دم آسانسور شوهرخواهرمم دیدم موقع رفتن.. فکر کنم بعد چند ماه.. از جمله کسانی بود که روز زن رو بهم تبریک گفت.. رفیقم هم روز مادر رو بهم تبریک گفت. یادمنمیاد پارسال هم گفت یا نه.. شاید گفته باشه. ماشینم متاسفانه هنوز دچار مشکله و با اسنپ رفتم و برگشتم.. چهارشنبه هم که کلاس داشتم سر و صدا میکرد بعد فهمیدیم باید کلا لاستیکش عوض بشه.. چرا؟ چون من جوگیر شده بودم و خیابونها خلوت بود .. کِی؟ شنبه. بعد از کنسرت متالی که رفته بودم تنها! چرا تنها؟ چرا تنها نرم؟ مگه رفیقم دفعه قبل که دعوتش کردم به تئاتر به من حس تنها بودن نداد؟ کل مدت تئاتر من گریه میکردم حتی دستمم نگرفت.. تو راه حرف خاصی نمیزد.. اونجا تنهام میذاشت و حواسش به من نبود.. رفتیم کتاب فروشی یه کتاب خریدم حتی با من حرف هم نزد که این کتاب رو خریدی؟ من خوندمش نخوندمش بدم میاد خوشم میاد هیچ هیچ هیچ.. مگه میشه کسی به عنوان رفیق کسی به عنوان دوست کنار آدم باشه و آدم چیزی بخره گیرم اصلا یه جفت جوراب و اون شخص واکنشی نده که آره این جوراب خوبه یا بده؟ انگار من وجود نداشتم.. تو راه با من حرف خاصی نمیزد.. به من قبل تئاتر گفت گرسنمه.. گفتم باشه هرچی دوست داری بخوریم.. بعد رفتیم دم یه کافه گفت اینجا به درد نمیخوره.. منم گفتم عزیزمن یه چیزی از سوپر بگیریم بخور حالا بعد با هم میریم شام.. تئاتر حدودا یک ساعت بود.. سر همینم بعدا با من دعوا کرد.. من آخه چمیدونم تو اون لحظه چی دوست داری یا نداری.. مگه خرید کردن از سوپرمارکت جرمه؟ به هر کی بگم به خدا بهم میخنده.. اون کافه هم چیز خاصی نداشت جز قهوه و چای.. خودتم که پایه نبودی بریم کافه، اون موقع من چه واکنشی نشون بدم؟ آخه تو که هرچی بگی من، نه نمیگم من اوکی ام.. خلاصه بعدشم که رفتیم شام جوری رفتار کرد انگار من آویزون شامم.. منم یه فلافلی اونجاها بود گفتم ازینجا بگیریم و یکی از بهترین فلافلهای عمرم بود و دوتامون عاشقش شدیم.. ولی کل مدت به من بیتوجهی میکرد.. بعدشم مسائل شخصی بینمون پیش اومد که من با ناراحتی و گریه رفتم سوار ماشین خودم شدم.. ماشینمو جای دیگه پارک کرده بودم با هم رفتیم سالن تئاتر.. برای همین اینبار پیشنهاد و اصراری نداشتم با هم بریم.. حداقل میدونستم اگه حس تنهایی دارم چون واقعا تنهام.. توقعی ندارم.. کنسرت تئاتر هم خیلی خفن بود و اون حتی نخواست فیلماشو ببینه و ندید و توضیح هم نداد که چرا نمیبینه.. قبلا هم تو وبلاگم نوشتم هرگونه تئاتر و کنسرت رفتنم تنها خواهد بود و حتی نگاه نمیکنم ببینم آدمای دیگه چی هستن کی هستن.. بااین حال تیکه خودشو انداخت گفت اگه بعدش کسی دعوتت کرد بری قهوه بخوری مثلا مراقب باش لوکیشن بده به خانواده ات! که اتفاقی برات نیفته.. نمیدونه و نمیفهمه که من چقدر دوستش دارم و اگه اون نباشه نمیخوام دنیا باشه، حتی نمیتونم با مردی چشم تو چشم بشم بعد با آدم ِ نشناخته برم شب قهوه بخورم؟ اسکلم؟ جنده ام ؟ آویزونم؟ لنگ ِ پول ِ کافه ام؟ چی هستم من؟ سعی کردم اون شب بهم خوش بگذره.. و خوش گذشت... انقدری سن و سال دارم که از تنهاییم خجالت نکشم.. فقط رفتم کتاب فروشی کوچیک اونجا و برای خودم کتاب و بوک مارک خریدم.. تمام مدت تا شروع تئاتر، در تنهایی در سالن منتظر بودم و چون آدم امنی به نظر میام، و واقعا هستم، دیدم آدما جلوم راحت حرف از درینک میزنن.. کجاها جاسازی کردن و این جالب بود.. حتی تو کنسرت، نفر کناریم در بطریو باز کرد یکمی پاشید رو دستم و مرطوب شد و با همراهش یه بطریو سر کشیدن چون تو کنسرتی که متاله، کله داغ باشه خب یه حس و حال دیگه ای داره(: منم از شادی دیگران خوشحال بودم همین.
شب خیابونا خلوت بود منم سریع میرفتم که با یک مانعی وسط خیابون برخورد کردم.. و شانس اوردم چپ نکردم! و مجبور شدم از ادامه اش دوباره رد بشم ..ماشین به صدا افتاد و بد میرفت.. آروم برگشتم و روز بعد لاستیک کاملا پنچر شد.. پنچری گرفته شد اما بی فایده بود و باید کاملا عوض بشه.. خلاصه امروز با اسنپ رفتم و برگشتم و راننده اسنپ هم روز مادرو بهم تبریک گفت((: بعد رفتم مهمونی خانوادگی خودمون.. هرچی خونه ی مامانم بدخلق بودم اینجا خوش خلق بودم و میگفتم و میخندیدم.. ولی وقتی اونجا بهم حس بد میدادن چیکار کنم؟؟؟؟ مثلا بارها گفتم جلو من تخمه نخورید اعصابشو ندارم.. من یک ساعت تو ترافیک و بارون اومدم یه ساعتم باید برگردم.. یه ساعتم بیشتر اونجا نیستم یعنی چی تلویزیون که خاموش هی تق تق تخمه خوردن.. خرش خرش انار خوردن.. عقم میشینه کسی کنارم انار بخوره و خودمم حساسیت دارم بخورم باید برم آمپول حساسیت بزنم.. حالا بعدا بخورید.. خیلی سخته؟؟؟؟ من نمیدونم چرا همه با من بد تا میکنن؟ شب قبل اینکه رفیقم بره سفر گفتم دلم نمیاد فردا که میخوای رانندگی کنی این راهو تو ترافیک بیای و برگردی.. و واقعا از ته قلبم دلم نمیومد به خاطر یه ساعت دیدن من اذیت بشه.. انقدر منو شکسته انقدر دلم گرفته ازش، انقدر دلتنگشم باز دلم نمیومد قبل سفر بیاد.. همینو گفتم و اولشم گفتم کاش این فاصله نبود...همین. و به خاطر این حرف با من بد تا کرد .. گفت اگه اینو نگفته بودی میومدم دیدنت! بعد چهل روز، اینو بهم گفت! مردها اگه بدونن چقدر دوستشون داری همینه رفتارشون.. سگ محلت میکنن آزارت میدن.. یکیو میخوان که به تخم چپشون هم حسابشون نکنه و دنبالش بدوان! و من که دلسوزم براش، وفادارم بهش، تمام قلب و روحم این آدمه، باید مجازات بشم به خاطر این حرف کوچیک.. و یکی دو هفته ی دیگه هم نبینمش. هیچوقت یادم نمیره تو اون تئاتر قبلی با من چطور رفتار کرد.. انگار که من یک زباله ی فضایی ام.. اعتماد به نفسمو گرفته.. دلمو شکسته.. نادیده ام گرفته بعد میگه مشکلات دارم.. پس من چی ؟؟ من با کی حرف بزنم؟ من نمیتونم دیگه وارد ارتباط بشم با کسی؟ تمام روحم متعلق به این آدمی شده که خودشم شک داره منو دوست داره یا نه. درصورتیکه من از اول گفتم یک دوست میخوام همین. بااین حال وارد یک دوستی عاشقانه شدیم در حدی که شاید برای اون مهم نباشه اما من یک زنم، نمیتونم به کسی که در آغوش کشیدم و بوسیدمش، پشت کنم..
حرفم از کجا به کجا رسید...
باز هم تئاتر خواهم رفت
کنسرت خواهم رفت
کافه... شاید.. سعی میکنم برم..
اما ارتباط با پسر و مرد جدید؟ هرگز...