حموم نرفتم. چون حالم بد بود. سعی کردم سرگرم بشم ولی من آدم تنهایی بودن، نیستم. آدم ِ بدون ِ پشتیبان، بدون حمایت، چنین آدمی نیستم. رو پای خودم نمیتونم بایستم.
حالم از تهمت ِ کسی که عاشقشم بده. هرگز نخواست باور کنه من با کسی تو ارتباط نیستم. یک سال شد که سر این موضوع دعوا میکنیم. به من میگه من سلول به سلول تو رو میشناسم ولی این شناخت نیست، توهمه. زوال عقل و شعور و شرفه. من کسی بودم که حتی کسی بهم پیامی میداد هم بهش میگفتم، انقدر محرم اسرارم بود و اعتماد داشتم، چه برسه به این که برم با کسی.. این تهمت منو داره از پا درمیاره. دارم به این فکر میکنم که این تهمت یه بازیه که منو بپیچونه. که خودم برم و عذاب وجدان نداشته باشه. چون میدونه من بیگناهم. میدونه دست پسری به من نخورده باز میگه با فلانی رابطه جنسی داری که منو آزار روانی بده. از اون خیابون متنفرم. از خیابونی که پشت تلفن فریاد میکشیدم من با کسی تو ارتباط نیستم و میزدم رو فرمون، میزدم رو خودم..
یه بار اینجا نوشته بودم اشکهامو پاک کردم و بعد با فرمون ماشین دستمو خشک کردم. نمیدونستم یه روز سرد زمستونی میشه که میزنم کنار پارک میکنم، و فریاد میکشم، فریادی که گوش خودمو کر کرده بود، فریاد میکشیدم و گریه میکردم، گریه نه، ضجه. و به گناه ِ ناکرده مجازاتم میکرد با حرفهاش. مگه من چه بدی کردم در حقش.. اصلا چیزی از روح و روان من مونده که بخوام با کسی ارتباط جنسی برقرار کنم؟ قلبم ماه هاست شکسته. و همون شکسته ها بارها شکسته و امسال 40 ساله میشم.. چیزی هم ازم مونده؟ چه رابطه ی جنسی ای آخه؟ چطوری؟ کی؟ میگه با آدمی که آخرین بار اواسط بهار پارسال 1403 دیدمش و حتی دیگه دوست هم نیستیم. حتی وسایلی که قرض بهم داده بود نتونستم برم پس بدم.....
فقط چند قدم مونده تا رگ خودمو بزنم قبل اینکه قرصها کار خودشونو بکنن و به وحشیانه ترین شکل ممکن منو از پا بندازن.. دیگه نمیکشم این وضعیتو، این تهمتهارو.. بهناحق به ناحق به ناحق.
نمیخوام کسی نجاتم بده یا کمکم کنه.