reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

منم و یه قلم و ورق و دستای پشت پرده (بهرام)

توسط نرگس | سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ | 17:31

بار اول نیست توی عمرم. ولی هر بار دلیل دیگری داشت. هر روز تا ساعت پنج و شش توی رختخوابم و لب به چیزی نمیزنم. نمیتونم از جا بلند بشم.‌ مثل مریض ها. بعد از چند روز آدم بدن درد بدی میگیرد. دلش میخواهد بزند بیرون..‌ تنها چیزی که دارم همین کلاسمه چون براش پول دادم و برای پولش طلا فروختم نمیتونم نرم. به منشی پیام دادم حالا که فردا تعطیل شده کلاسها چی میشن؟ که گفت برقراره. کاش نبود.‌کاش تا آخر شب بگن که تعطیلیم. من نمیتونم برم حموم، نمیتونم موهامو شونه کنم آرایش کنم سوار ماشین بشم و این مسیر پرترافیک رو برم. الان هوا رو نوشته منفی هشت درجه. از سوز و سرمای بیرون بدم میاد.

اما فردا چند تا چیز باید بخرم که شنبه بعد کلاسم قرار بود بخرم‌. مثل هندزفیری سیمی برای سفر احتمالی. نوار بهداشتی برای سفر احتمالی.

خوابهای آشفته دیدم. حتی در مورد او‌. نمیدیدمش اما برایم یک پیام داشت. بارها ازخواب پریدم. یک خواب عجیب هم دیدم که کسی انواع و اقسام کرم ها رو روی لباسای من و بچه ها ریخته بود روی زمین نشسته بودم و اونهارو که هر کدوم یه رنگ بودن جا به جا میکردم روی مقوایی، که بریزم دور، چند تا رو مجبور شدم بکشم. مامان و خواهرم روی صندلی های چوبی پشت سرم نشسته بودند و میخندیدند و کمکی نمیکردند. نمیدونم دوست دارم به این سفر خانوادگی بریم یا نه. میگن سفر حال آدمو خوب میکنه اما نه این سفر، و نه با خانواده ای که بینمون دلخوری به وجود میاد و انقدر با من متفاوت هستند که ساعتی که من تازه خوابم میبره اونها بیدار میشن.

آخرین باری که یه خواب پشت هم داشته باشم رو یادم نمیاد. و نمیخوام هم داشته باشم. به همین نصفه نیمه ها عادت کردم. مثلا به جز خواب، غذای نصفه نیمه. سه وعده غذاییم شده شام و خوردنی هایی مختصر تا قبل از خواب‌. رسیدگی به ظاهرم. انقدر کم شده که برای خودمم عجیبه. کسی ببینه متوجه میشه که تلاشی برای بهتر به نظر اومدن نکردم و این صرفا یه نقابه که ازین بی رنگ و رویی و چهره ی رو به سفیدی و زردی بیرون بیام و کمی روح در من دمیده بشه. انجام دادن کارهای خونه. شاید فقط چند ساعت بلند بشم یه غذایی درست کنم یکم جمع و جور کنم.

امروز اما بدترم چون pms زده بهم. هنوز از دیشب از جا بلند نشدم و هنوز حتی یه قطره آب هم نخوردم.

افسردگی؟ نه. این افسردگی نیست. این همه آدمهای افسرده. که میرن و میان و مهمونی میگیرن و مهمونی میرن و آرایشگاه و باشگاه و استخر و کافه و پارک میرن. مگه قبلا من افسرده نبودم؟ این افسردگی نیست. اسم حال ِ الان من، افسردگی نیست.

واسه ام هم مهم نیست امروز جمعه است یا سه شنبه(مصرع بعدی ِ عنوان)

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .