توسط نرگس
| چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴ | 5:21
از یک ماه و نیم پیش، که پدرم زنگ زد و گفت چه تاریخی بریم سفر، من تقویم را نگاه کردم و یک عدد شنبه ی تعطیل دیدم گفتم معلوم نیست بیاییم اما اون روز مناسبه. و حالا مثل سگ پشیمانم چون دلم نمیخواهد آدم ببینم، دلم نمیخواهد حرف بزنم، و هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشوم. فردا هم که به زور، تهران را تعطیل کردند، بهانه ای ندارم برای کار داشتن. چطور فردا بیدار شوم؟ چطور به کلاس بروم؟ چطور برگردم؟ چطور چمدانم را ببندم؟ چطور چند ساعت توی ماشین و توی جاده باشم؟ چطور برسم؟ چطور نفس بکشم؟ چطور غذا بخورم؟ چطور بخوابم؟ چطور بیدار شوم؟
چطور یک اعتقاد ِ سست و مسخره راه من را سد کرده که زنده بمانم؟ دیگر از پسش برنمیآیم.
چرا حالا؟ چرا حالا؟