کی گفته اگه فلان اتفاق بیفته آدم نمیمیره؟ بعد بهش بگن ببین زنده ای؟
من حتی اینم ندارم تو زندگیم که کسی بیاد بگه ببین چیزی که انتظارشو نداشتی اتفاق افتاده و تو هنوز زنده ای! کسی که راز دل منو بدونه و مجبور نباشم بیام حرفامو جایی بنویسم، همینم ندارم که بیاد بهم بگه و منو به سکوت ِ بیشتری واداره.. سکوتی که یک تودهنیه که این زنده بودنه؟ یک بار نوشتم در مورد بعضی از اتفاقاتی که برام میفته، فقط چند بار، اونم مختصر با یک معلول جسمی که در دورترین نقطه ی مکانی از منه، توی چت نوشتم، ولی همونم قطع کردم چون واقعا حوصله ندارم. اینجا مینویسم برام میمونه وقتی برای کسی مینویسی که هیچگونه تصوری نداره و ساده میپنداره اتفاقا بدتره. پس همونم ندارم که بخواد بنویسه: چیزی نشده که! چیزی از دست ندادی. و من اینطور باشم که: برو بابا چی میگی؟!!! نوشتن بهتره، حداقل خودم و چند نفر خاموش میخونند..من هیچوقت چیزیو از وبلاگم پاک نکردم ولی ثبت موقت ... اووووه تا دلت بخواد دارم.. چرا که دوست داشتم زمانی برگردم و بخونم. و بارها هم خوندم. چقدر همیشه به او اعتماد کامل داشتم و بارها خواستم بگم حالا که تو تنها محرم من در زندگی هستی و طوری بهت دل بستم که هرگز به کسی انقدر دل نبسته بودم، حالا که تو، خود ِ من هستی، پسورد اینجا رو داشته باش و خیلی از بخش های زندگی من، حتی حرفهای پشت پرده ای که اینجا زده شده رو بخون.. ولی هرگز اجازه نداد.. چطور؟ با رفتارش.. که هرگز از من راضی نبود.. حتی همون اوایل.. از نظر من همه چیز باب ِ میل بود و رو روال، اما به من اعتراض میکرد چرا حرف نمیزنی یا کم حرف میزنی!!! فکر میکرد من کم دوستش دارم یا حرف مشترکی ندارم یا دلم نمیخواد.. در صورتیکه من آدم ِ اجتماعی ای نبودم و طول میکشید تا با یک نفر بتونم بیشتر حرف بزنم.. درسته در مجازی حرف زده بودیم اما واقعی و از نزدیک خیلی متفاوته و شخصیت اصلی آدم مشخص میشه و من حتی زودتر و بیشتر از چیزی که انتظارم بود شروع به صحبت کردم، زودتر از چیزی که فکر میکردم دستش را گرفتم، زودتر از چیزی که فکر میکردم او را بوسیدم با اینکه به او گفته بودم یک زره آهنی در برابر تو پوشیدم توی ذهنم ولی دقیقا برعکس بود، من یه مقاومت خیالی داشتم که پشت اون مقاومت پر از خواستن بود. هنوز هم هست. حتی وقتهایی که دعوای بدی میکردیم من کاملا روانی میشدم و تحمل نداشتم چنین اتفاقی بین ما بیفته و میخواستم زودتر همه چیز درست بشه.. الان بارون میباره.. یادمه توی پارک دانشجو، که من تا همین پارسال ندیده بودم این پارکو، دعوای بدی کردیم که حتی نمیخواست روی نیمکت پارک کنار من بشینه و روی زمین نیمخیز نشسته بود.. من اون شب حتی داد هم نزدم فقط بغلش کردم و سرشو به سینه ام چسبوندم.. گریه میکردم و گفتم "دلم نمیخواد بری" اما حتی همون شب هم نه تنها منو باور نکرد تا همین دو ماه پیش هم میگفت منو باور نداره و اینکه کلمه ای که به اشتباه از من شنیده، یک سوءبرداشت بوده.. چقدر باید میگفتم من اون کلمه رو به زبون نیوردم؟ و توی دفاع از خودم، باز انگار توی یک دادگاه بودم و باز حرفهای جدیدی در میومد ازون دعواها. چون مثلا گفتم اصلا این کلمه جز حرفای معمول نیست، تو دایره ی لغاتم نیست، چطور آدم باید یک حرفو توضیح بده؟؟ از همین دفاع کردن ِ من از خودم هم باز حرف درمیومد که آره تو باکلاسی دایره ی لغات داری و فلان! من اصلا نمیفهمیدم وقتی منظور من این نیست، چی باید بگم؟؟ و کسی جای من نیست که بفهمه این همه تلاش برای باور شدن و جلب اعتماد، چقدر فرساینده است.. کسی نمیدونه متهم شدن به کار نکرده، به حرف نزده، در حالی که دلت کوچیکه و تحمل چنین چیزهایی رو نداری چقدر سخته.. این زنده بودنه؟
این حجم از درد برای پوست نازک یک روح
برای پیر شدن تو یک روز از عمر یک نوح