من نه میخوام ترک کنم نه میتونم ترک کنم. فقط این وسط ترک کردن های کوتاه میتونم داشته باشم.
قیافه ام جلوی آینه دیدنیه. صبح نگاه کردم. سفیدتر از خودم. با موهای قهوه ای. مژه های بلند قهوه ای که انقدر بهش تقویت مژه زدم دو برابر شدند و لب های یک سی سی تزریق کمرنگ! خودم حال کردم با این چهره. انگار منتظرم یه لباس رسمی بپوشم تا عزرائیل زنگ بزنه با ارابه ی مرگ بیاد دنبالم.
آدمایی که به من نزدیک هستند، میدونن که من یکباره چطور کنار میذارم به طوریکه حتی هوس اون چیزو هم نمیکنم. یه تصمیم قطعیه. ولی اینو من اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم. کاملا بعد دو سه روز، اولش بهتر میشم اما کل زندگیم تحت تاثیرش قرار میگیره. همین الانم تحت تاثیرش هست. به قول اون یارو دکتره، مواد افیونی! مواد افیونی مگه میشه چند سال تو خونت جاری باشه و زندگی معمولی داشت؟
الان وسط نوشتنم رفتم حال مریم رو پرسیدم.
همیشه تو این وبلاگ نوشتم ، شش ماه قبل بهتر بوده از شش ماه اخیر. اما الان میتونم بگم، این چند ماه که اتفاقا اوضاع در بدترین شرایط خودش بوده، برای من خیلی بهتر بوده نسبت به نیمه ی اول سال. هر چند حال خودم از نظر جسمی خیلی بدتره. روحی هم افتضاحم. کلاس هم نتونستم برم. توقعات آدما و اطرافیانم رو انقدر براورده نکردم که اصلا دلم میخواد گور به گور بشم. مساله این نیست که آدم خانواده اش رو دوست نداشته باشه، یا وظیفه ای نداشته باشه، فقط نمیتونم، بدنم نمیکشه. اینه که فقط وعده های الکی میدم. به خواهرم که میگه بریم خرید میگم بریم. به اون یکی میگم هر زمان وقت داشتین بیاین خونه ما. ولی خودم آماده نیستم. به پدر مادرم کمتر سر میزنم چون نمیتونم هماهنگ کنم خودم و زندگیمو.
من فکر میکردم آدمای روانی اینترنتی دیگه گیر من نمیدن. ولی قبل قطعیها یه اکانت به من پیام داد که من تو علوم عرفانی کار میکنم و از روی چی و چی فهمیدم من و تو میتونیم باعث آرامش هم باشیم. گفتم اوکی. از کجا معلوم؟ گفت تو شماره بده من اهل مجازی نیستم. آره جون خودت. گفتم نه. بعد قطع شد همه چی یه مدت. باز هفته پیش پیداش شد که توروخدا جواب بده تورو خدا پیجتو برام باز کن! من فلانم بیسارم. گفتم حتی حق نداری به من بگی نگرانتم یا دلم تنگ شده. یه غریبه بیشتر نیستی وگرنه بلاکت میکنم((: آخه اسکل نفهم.. تو اگهپونزده بیست سال پیش میومدی این اراجیفو میبافتی منم میل میگرفتم دستم با هم کرسیشعر میبافتیم نه الان که من چهل سالمه تو بیست و هفت سال. تازه بررسی نکردم. میگه ۲۷ مثلا بری حساب کتاب کنی میبینی اواخر تابستان سال آینده ۲۷ کامل میشه مثلا! بعد یارو کجاست؟ ناکجا آباد! یه شهر که من نرفتم. میگم از کجا فهمیدی؟ "چون یه کامنتی گذاشته بودی که تو ذهنم ثبت شده و منو به فکر فرو برده". بابا تو هزارمین نفری هستی که اینو داری میگی بفهم! یه درصد برام اهمیت نداره. چون من کامنتام اینجوریه که یا چند k لایک میخوره یا برعکس یه عده مخالف داره. پس برام طبیعیه. یه توهم جدید بزن. لطف کنید اگه توهمی هستین، یه چیزی بزنید تا بتونید توهم های جدید بزنین نه توهم های تکراری. خلاصه که گفتم فالو کن، فقط پیام نده، من اصلا تو رابطه ام. بقیه اش به خودت مربوطه.
ولی از اینکه هنوز دیوانه های مجازی وجود دارند خوشحالم. کسانی که از اول برات شق نکردن. با فکر و حرف معمولی و سلام چطوری نمیان جلو، نشون میده نسل ما هنوز منقرض نشده.