چند هفته پیش، رفته بودیم امامزاده ای که توی چیذره، میدونی کجارو میگم؟ بعد اونجا یه دختره یا یه زن شاید کنار من نشسته بود، حالا با خودم میگم خوبه بیاد این وبلاگو بخونه!، وقتی من کنار بخاری وایساده بودم، داشتم یخ میزدم، اومد کنار من و گفت میشه یه سوال ازتون بپرسم؟ همش هم چک میکرد ببینه کی گوش میده، آخه یه زنه نزدیک ما نشسته بود نمیدونم داشت چیکار میکرد، لابد گوش وایساده بود، بعد این که دید این یارو داره به حرف ما گوش میده، خودم میدونم یارو رو به مرد میگن، گفت میشه نوشتاری ازتون بپرسم؟ منم گفتم باشه ولی خودکار و کاغذ نداشتیم، بعد اون یارو زنه به دختره گفت چادرتون نره توی بخاری، آخه بخاریش شیشه نداشت اینم نزدیکش بود، دختره با لحن فوق العاده بی ادبانه همراه با عصبانیت و دعوا و صدای ولوم بالا گفت به درک! بذار بسوزه.. و چند تا جمله ی دیگه! منکه ترسیده بودم گفتم ببخشید من باید برم. بعدا با خودم گفتم این مشکلش چی بود آخه؟ اصلا دلیل این رفتارش چی بود؟ من نفهمیدم و هیچوقت هم نخواهم فهمید، ولی حالا خوب میفهمم اعصاب نداشتن در حدی که آدم با یه حرف ساده از کوره در بره و مثل سگ پاچه ی مردمو بگیره یعنی چی؟ خوب میفهمم به اصطلاح درو به تخته کوبیدن یعنی چی...
میفهمم گاییده شدن یعنی چی...