توسط نرگس
| شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ | 3:0
امروز با این خواهر ِ م و شوهرش داشتیم میرفتیم یه جایی. این شوهره ازوناست که میچسبه و زنه ازونا که بدش میاد از چسبیدن شوهره. کلا از شوهره بدش میاد. ما سه تا عقب نشسته بودیم. و شوهره هی میخواست دستشو بندازه پشت گردن خواهر ِ م و اون یه مین بعد دستشو رد میکرد، یا دستشو میگرفت و انگشتاشو گره میزد به انگشتای زنش و با شست دستش دست اونو نوازش میکرد بعد این یهو دستشو میکشید بیرون. من تو دلم میگفتم ای خاک بر سرت.. و مثل این دخترای ترشیده با حسرت دلم میخواست یکی پیش من باشه و این کارو بکنه. این کار محبت آمیز خیلی خیلی کوچیکی که من ازش محرومم. از طرف م محروم شدم. نه خودش ذوق این کارارو داره نه من میتونم با فرد دیگه ای این چیزارو داشته باشم، ازدواجم منجر شده به محرومیتم.