قبل ازینکه م بره داشتم با خودم خیالپردازی میکردم تو حموم. اینکه م بچه رو با خودش میبره سفر. به خاطر لجبازی چون من نمیخواستم برم. اونم سفری که دو روزه! شب میشه و من زنگ میزنم حال بچه رو میپرسم و میگه داره با بچه ها بازی میکنه. بعد هم خیلی عادی، شب به خیر، مواظبش باش و این حرفها. بعد میام تو همین حموم میشنیم و رگمو میزنم. اونم من که ازین مدل خودکشی متنفرم! اینکه بعدش چی میشه، به بچه چی میگن، کی میفهمن که من مردم، ...، همه ی اینا تو ذهنم رژه میره. هیچوقت فکر نمیکردم با وجود بچه بشینم ازین فکرا بکنم. خر بشم باز. خودمو بزنم به نفهمی. بخوام مسولیتامو بندازم رو دوش بقیه. میخواستم گریه کنم. نتونستم. نتونستم و مثل کسی که به زور از خواب شیرین بیدارش میکنن و بهش میگن پاشو، عصبی ام و بقیه اش هم گیجی.
توسط نرگس
| جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۹۰ | 1:5
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو