توسط نرگس
| چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ | 20:20
وضعیت الان برام قابل درکه ولی چیزی از حالگیریم کم نمیکنه. قرار بود شب با دوستای م بریم بیرون برای شام. کلی خودمو اماده کرده بودم. لباسامونو اتو کرده بودم، کفشهایی که قرار بود بپوشیم واکس زدم، با خواهرم عروسی دوستش نرفتم چون خودمون برنامه داشتیم و بیرون رفتنمون کنسل شد یک دفعه. بابای م خورد زمین و پاش شکست و چون احتیاج داشت به جراحی، بردنش برای بستری و م هنوز نیومده. خیلی حالم گرفته است. خیلی هم ناراحت شدم که بابای م خورده زمین نه برای اینکه برنامه های ما تو این چند روز به هم میخوره، فقط به خاطر خودش. کاش حداقل رفته بودم بیرون یه قدمی میزدم با بچه.