دلم میخواست امسال برای بچه تولد حسابی میگرفتم. لابد چون نمیتونم دلم خواسته! ولی امسال چون همه بچه های اطراف تولد داشتن بچه منم دلش حسابی تولد میخواد و میدونه سه روز دیگه بیشتر نمونده. کادوشو براش خریدیم. خودش دلش به لگو مثل مال دخترعمه ش میخواست که م اونجوری پیدا نکرد و یک مدل دیگه گرفت که منم نمیدونم چه جوریه چون حسابی درش بسته بود ولی حتما باید خوب باشه چون صد و بیست تومن بود! اونایی که من تو شهر کتاب دیدم صد و سی چهل بود و م گفت گرونه و خودش اینو خرید. ولی قیمتش در همین حدوده گویا. مامانم گفته روز تولدش بریم اونجا ولی دوست داشتم کارامو میکردم و اونا میومدن. از یک طرف اگه خانواده خودم بیان زشته خانواده م نیان و چون خواهر شوهرم طلاق گرفته اون هم باید با بچه اش بیاد و زشته اونا بیان و دوتاخواهر شوهرام که هر کدوم یه کوچه با ما فاصله دارن نیان و دختر خواهر شوهرم هم ساختمون روبه روی ماست و اونم باید بیاد و م یه برادر بیشتر نداره پس اونم باید بیاد و اینجوری مهمونای من به سی نفر میرسن و برای همین من اصلا از فکر دعوت کردن مامانم اینا بیرون اومدم. به دلیل باردار بودن و توانایی نداشتن! (سوسن!) شکمم حسابی بزرگ شده و تو همین ماه اینجوری شد. قبلش همه تعجب میکردن از کوچیکیش. البته ازون شکمای عجیب غریب نیست ولی خوبه.
سفره هفت سین هم هنوز هیچ کاری نکردم. سبزه هم که ترکید باید برم یکی بخرم اگه بخوام سفره بچینم. ماهی هم نمیگیرم در هر صورت.
این است حال و روز ما.