reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ | 9:48
چه رعد و برق هایی شد! کاش بچه مو نفرستاده بودم مهدکودک و برای خودم نگهش داشته بودم!!

فروردین که تموم بشه دیگه قرار نیست بره مهد. هم من سختمه هم خیلی شک داشتیم بره یا نه و استخاره کردیم و بد اومد. و دیگه مطمئن شدم که نفرستمش. در واقع تا اخر این هفته میره. صبح ها خیلی بد بیدار میشه با اینکه شب زود میخوابه ولی کلا بچه ایه که عاشق مهدکودکه و جیگر من و م براش کباب شده که قرار نیست بره. واقعا سختمه. هم صبحها هم ظهرها که باید برم بیارمش. همه فکر میکنن حالا که باردارم راحتترم وقتی بچه نباشه ولی من در همه شرایط راحتترم که بچه جلو چشمم و پیش خودم باشه. حتی گاهی فکر میکنم اون شبی که به خاطر زایمانم قراره بیمارستان باشم چه خوب میشد بچه هم میبود! در این حد.

دیشب که پست پایینو نوشتم وقتی خوابیدم خواب پدربزرگمو دیدم که چند سال پیش فوت کرده. با بنزش اومده بود دنبالم و داشتیم یه جایی میرفتیم. من صندلی عقب نشسته بودم و خورشید روبه رومون داشت غروب میکرد. و من هی پشت سرش و موهای نقره ایشو نگاه میکردم و میگفتم این خواب نیست، واقعیته.

 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .