فروردین که تموم بشه دیگه قرار نیست بره مهد. هم من سختمه هم خیلی شک داشتیم بره یا نه و استخاره کردیم و بد اومد. و دیگه مطمئن شدم که نفرستمش. در واقع تا اخر این هفته میره. صبح ها خیلی بد بیدار میشه با اینکه شب زود میخوابه ولی کلا بچه ایه که عاشق مهدکودکه و جیگر من و م براش کباب شده که قرار نیست بره. واقعا سختمه. هم صبحها هم ظهرها که باید برم بیارمش. همه فکر میکنن حالا که باردارم راحتترم وقتی بچه نباشه ولی من در همه شرایط راحتترم که بچه جلو چشمم و پیش خودم باشه. حتی گاهی فکر میکنم اون شبی که به خاطر زایمانم قراره بیمارستان باشم چه خوب میشد بچه هم میبود! در این حد.
دیشب که پست پایینو نوشتم وقتی خوابیدم خواب پدربزرگمو دیدم که چند سال پیش فوت کرده. با بنزش اومده بود دنبالم و داشتیم یه جایی میرفتیم. من صندلی عقب نشسته بودم و خورشید روبه رومون داشت غروب میکرد. و من هی پشت سرش و موهای نقره ایشو نگاه میکردم و میگفتم این خواب نیست، واقعیته.