قبلنا یکی از دوستای مامانم برای بچه یه بلیزشلوار خونگی از مکه اورده بود که اندازه اش نبود. جنسش بد نیست ولی ازیناست که روش پره از عکسای کوچیک فیل و ماشین و اینا. مدلی که من اصلا برای بچه نمیخرم. امسال دیگه اندازه اش شده بود و امشب تنش کردم، انقدر ذوق کرد و خوشش اومد که حد نداره. به نظرش خیلی خوشگل اومده بود. با خودم فکر کردم چقدر ما لباسای کمتر معمولی براش میخریم در حالیکه اون بچه است و گاهی لازم داره لباسای اینجوری داشته باشه! یعنی لباسای از نظر ما دهاتی به عبارتی.
م میخواست برای زایمان من کادو بخره و این بار خوشبختانه از خودم پرسید چی میخوام. خیلی خوب شد که نظرمو پرسید چون من خیلی از سوپرایز شدن خوشم نمیاد. و منم انگشتر خواستم. امروز ظهر یه دفعه زنگ زد که فامیلشون گفته الان ازون تره و بریم بخریم. منم دیگه نگفتم نه و اینا و تمام انرژی خودمو جمع کردم و عصر رفتیم پاساژ قائم و خریدیم. حالا بماند که هر چی میپسندیدیم خیلی گرونتر از پولی بود که ما میخواستیم بدیم ولی آخرش یه چیز خیلی خوشگل خریدیم. حالا نمیدونم بچه لو میده یا نه چون م گفته دوست نداره به کسی حتی به خانواده هامون بگیم که با هم رفتیم خریدیم تا روزی که بخواد بهم بده. و از طرفی بچه هر چیزی رو که بهش میگیم رازه میره آروم در گوش بقیه میگه و ازشون میخواد که رازداری کنند! نمیشد هم جایی بذاریمش. خلاصه اینکه چون ذوق و شوق داشتم به یکی بگم در نتیجه اومدم اینجا نوشتم که به کسی گفته باشم.
شونزدهم اردیبهشت نهمین سالگرد ازدواج ما هم هست. نه سال شد که ما داریم تو سر و کله ی هم میزنیم و با این حال بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم. فکر اینکه زندگیم به هم بخوره با مرگ برام مساویه. و میدونم م هم همین حسو داره.