برای واکسن دوماهگی بچه خودم بچه رو گرفتم و بردم مرکز بهداشت. خوشم اومد که بزرگ شدم! همش تو این وبلاگ در مورد بزرگ شدنای خودم پست گذاشتم کیف کردم!![]()
اون روز که بیستم مرداد بود، م موند پیش اولی که خواب بود و منم تنها رفتم. بچه رو خیلی زیبا با لباس خونگی دست گرفتم رفتم واکسنشو زدم. چه گریه ای کرد!
یادش به خیر! سر بچه ی اول تا واکسنو زد و بچه گریه کرد من و م چقدر دست و پامونو گم کرده بودیم و نمیدونستیم چه خاکی توسرمون بریزیم. بعدشم من رفتم خونه ی مامانم اینا و بچه همش تب داشت. این یکی تبش کمتر بود و زودتر هم قطع شد که گویا ربط به قوی و ضعیف بودن بچه داره این مساله.
وزن بچه شده پنج کیلو که دکتر گفت خوبه و فقط دویست گرم کمه و شیرخشکو بیشتر کنم و قدش شده پنجاه و هشت. حال کردم با قدش چون بچه اولی من تو چهار ماهگی تازه شد پنجاه هشت. ولی کلا لاغر به نظر میرسه. نمیدونم چرا.. و خانواده شوهرم همش این مساله رو میزنن تو سر من و بهم گیر میدن. خیلی کارشون زشته و دلیلش هم اینه که بچه جاری من که سه ماه از بچه من بزرگتره یه بچه ی خیلی درشت و خیلی چاقه. خب من چیکار کنم که بچه ام این مدلیه...؟ توقع دارن بچه دوماهه من اندازه پنج ماهه ی اون باشه! اصلا بچه ی من پنج ماهش هم بشه اون اندازه ای نمیشه چون استخون بندیهاشون و ژنتیکشون فرق داره. خلاصه اینکه منم اون بچه جاریم رو حسابی تحویل میگیرم و اتحاد خودمو با جاریم زیاد میکنم تا اونا هم بترکن.![]()