روز اول مهر که اولی رفت مهد، اصلا شبیه اول مهر نبود چون گفتند امروز فقط جشنه و ده و نیم بیاید بچه رو ببرید و من تو اون دو ساعتی که با دومی تنها بودم همش در حال جمع کردن وسایل بودم که ظهر بریم به شهر دیگه ای که شب اونجا عروسی دعوت داشتیم. و روز دوم مهر بچه نتونست بیدار بشه چون نصفه شب رسیده بودیم خونه. ساعت ده و نیم بیدار شد و تا یازده داشت گریه میکرد که چرا مهد نرفته. فکر کنم فردا که بره جای خالیشو خوب حس کنم و با دومی اوقات دونفره داشته باشیم.
تصور نبودن اولی (وقتی که توی مهد کودکه) برای من پره از اینکه بچه رو میذارم توی آغوشبند و میرم پیاده روی یا با هم میریم خرید یا مثلا با خواهرم قرار میذارم و میریم بازم خرید! تو تمام این تصورات بچه توی آغوشبنده (چون من از کالسکه استفاده نمیکنم و اصلا برای سیسمونی اولی هم به مامانم گفتم نمیخوام) و پر از بیرون رفتنیم! حالا خودم میدونم یه روز حال ندارم یه روز خوابم میاد یه روز سرده یه روز بچه مثلا سرما خورده.. اینا.. ولی این فکرارو میذارم کنار و به قسمتای خوب فکر میکنم.
تا حالا با دو تا بچه ها، سه بار رفتم بیرون. بدون کمک م و افراد دیگه. این برام خوشحال کننده است. اینم بگم که واقعا بهم خوش گذشت. و خدارو شکر اذیت نشدم.