reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲ | 22:42

روز اول مهر که اولی رفت مهد، اصلا شبیه اول مهر نبود چون گفتند امروز فقط جشنه و ده و نیم بیاید بچه رو ببرید و من تو اون دو ساعتی که با دومی تنها بودم همش در حال جمع کردن وسایل بودم که ظهر بریم به شهر دیگه ای که شب اونجا عروسی دعوت داشتیم. و روز دوم مهر بچه نتونست بیدار بشه چون نصفه شب رسیده بودیم خونه. ساعت ده و نیم بیدار شد و تا یازده داشت گریه میکرد که چرا مهد نرفته. فکر کنم فردا که بره جای خالیشو خوب حس کنم و با دومی اوقات دونفره داشته باشیم.

تصور نبودن اولی (وقتی که توی مهد کودکه) برای من پره از اینکه بچه رو میذارم توی آغوشبند و میرم پیاده روی یا با هم میریم خرید یا مثلا با خواهرم قرار میذارم و میریم بازم خرید! تو تمام این تصورات بچه توی آغوشبنده (چون من از کالسکه استفاده نمیکنم و اصلا برای سیسمونی اولی هم به مامانم گفتم نمیخوام) و پر از بیرون رفتنیم! حالا خودم میدونم یه روز حال ندارم یه روز خوابم میاد یه روز سرده یه روز بچه مثلا سرما خورده.. اینا.. ولی این فکرارو میذارم کنار و به قسمتای خوب فکر میکنم.

تا حالا با دو تا بچه ها، سه بار رفتم بیرون. بدون کمک م و افراد دیگه. این برام خوشحال کننده است. اینم بگم که واقعا بهم خوش گذشت. و خدارو شکر اذیت نشدم. 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .