توسط نرگس
| سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ | 23:51
رو مبل توی هال نشستم و دو تا چمدون با دهن باز اونجا افتادن. پر از لباس. فردا صبح میخوایم ایشالا بریم مسافرت. از صبح دارم اینور اونور میرم و کار میکنم و وسایل جمع میکنم. الان خسته ام. کارام تموم شده و تازه از حموم اومدم و لباسامو پوشیدم. دلم میخواد یکم پازل بازی کنم تا ذهنم اروم بشه ولی از مدت خوابم کم میشه. الانم برم بخوابم از اضطراب خوابم نمیبره. تازه گرسنه ام هم شده. سه ساعت پیش شام خوردیم. دلم بستنی میخواد که نداریم. کاش کسی بود که میشد دو کلمه باهاش حرفید. یه آدم دست به نقد و آماده و بیدار! مثل ع*. که دیلیت شد از صفحه روزگار.
*خیلی وقت بود ازش اینجا اسمی نبرده بودم. بیچاره.