نه الان واقعا این درسته؟ یه ساعت وایسم ببینم کی میشه نوشت؟ بعد این همه مدت که بلاگفا ترکیده بود خونش پاشیده بود رو دیوار. چرا منو معطل نگه میدارید دو خط بنویسه؟
الان انقدر خوابم میاد. همش باید بیدار باشم تا سحر وگرنه نمیتونم بیدار بشم سحری بخورم.
از دیشب دومی اتاقشو جدا کرد. دومی خوکشل من از اتاقم رفت. رفت تو اتاق اولی. برای اولی یکماهه تخت بزرگ خریدیم و تخت قبلیش که کوچکتر بود بدون استفاده بود و دومی تو پارک بچه میخوابید کنار تختم. هر وقت تخت پارکشو جمع کنم و بزارم انباری و اتاقم خالی بشه حسابی دلم خواهد گرفت. الانم دلم میخواد گریه کنم. وقتی اتاق اولیو جدا کردم هم دلم خیلی گرفت و بعضی شبا میرفتم تو اون تخته که الان دومی توشه و کنارش یکم میخوابیدم و بعد میرفتم سر جام. اینا چیزاییه که بچه ها هیچوقت نمیفهمن.
دومی یک هفته است ناخن میجوه!!! چون حرص میخوره چون دو سالش تموم شد و به حرف نیفتاده و فقط کلمات کمی بلده و باید ببرمش گفتار درمانی. چرا خونه ما دارالمجانینه؟ اون از اولی اون از دومی. واقعا چند ماهه همش به خودکشی فکر میکنم. هر روز بهش فکر میکنم و حتی به خودکشی خودم همراه بچه ها. چرا باید بهش فکر کنم؟ بچه ها چه گناهی دارن که با من کشته بشن؟ از خودم بدم میاد. این چه مدل دوست داشتنه؟