توسط نرگس
| شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۴ | 7:23
پنج شنبه يه چيزي كشف كردم. چقدر رانندگي در ساعت پنج عصر يك روز پاييزي ميتونه لذت بخش باشه! به طوري كه بايد هي ازين لذت كم كني تا حواست پرت نشه. هواي ابري، گاهي صداي افتادن يكي دو قطره بارون روي پنجره، چراغ قرمز ها،گل فروشها، درخت هاي دو طرف خيابون كه زرد شدن.. مدتها بود انقدر از ديدن اطرافم به وجد نيومده بودم. ولي همه اينا هميشه بوده و چيزي كه نبوده اينه كه من تنها بودم و بچه ها در خانه انتظارمو ميكشيدن. وقتي دومي درو برام باز كرد و اون قد كوتاه و بليز بافت طوسي روشنش رو ديدم كه با لبخند ميگفت سلام مامان، حسابي فشارش دادم و بوسيدمش.