توسط نرگس
| پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۹۴ | 7:20
دوستمو که با هم همسایه هم بودیم بعد از پونزده سال پیدا کردم. چند هفته ای میشه. حوصله ندارم برم ببینم و یادم هم نمیاد که اینجا چیزی نوشتم در موردش یا نه. دیشب در تلگرام کمی سعی کردم راضی اش کنم به طلاق فکر نکند اونم با وجود یک بچه ولی خیلی آزرده بود. ماه هاست که خونه مادرشه و اوضاع بدی داره چون هر دو عاشق بچه شون هستن و راضی نمیشن که بچه رو به دیگری بدن. به نظر من جز در مورد خیانت و اعتیاد بقیه مشکلات قابل تحمل هستند وقتی که پای یک بچه در وسطه. تلاش بیشتری نکردم برای عوض کردن نظرش حالا که بعد از پونزده سال پیدایم شده. ضمن اینکه من نه احساساتی هستم نه کینه ای هستم و نه حافظه خوبی دارم برای به ذهن سپردن بدی های اطرافیانم، پس نمیتونم اونو درک کنم.