خوبه که هنوز اینجا هست وقتی که جاییو ندارم. الان حوصله خوابیدن ندارم و شاید اگر تو گروه ها کمی چیزی بگم کسی از دوستا بیاد بحرفیم ولی نمیخوام، یه جورایی حوصلم ترکیده، دلم نمیدونم چی میخواد، از ظهر تا ساعت دوازده شب هم مهمونی بودم، دیروزم از سفر برگشتم، ولی باز نمیدونم چه مرگمه که نمیخوابم. خوابمم میاد میتونم بخوابم ولی دوست ندارم دلم میخواد بیدار بمونم. نمیدونم چیکار کنم الان و دارم دیوونه میشم!
الان دیدم بد نیست کمی وراجی کنم اینجا!
قبل از سفر مریض شدم و همش تب و لرز و بدن درد شدید داشتم و به سختی راه میرفتم و کارامو میکردم. همون موقع ها با خودم فکر کردم که پیری هم همینجوریه. احساس ناتوانی زیاد، توقع زیاد از دیگران برای کمک، توقع برای درک آه و ناله ها، اجبار برای انجام کارهایی برای ادامه ی زندگی و خیلی حس های دیگه. خب من که قرار نیست پیر بشم ولی اگر در اواخر زندگی دچار مریضی بشم دورانی بدتر از پیری دارم.
حالا قسمت دیگر وراجی
من خیلی بی محبت شدم. نمیتونم با نگاهی یا با لبخندی یا با حرفی یا با تلفنی و یا با دیداری، دل کسیو به دست بیارم و کسیو خوشحال کنم. از اطرافیانم دور شدم و رابطه ای سطحی دارم. بچه هارو بغل میکنم و میبوسم ولی بازم مثل قبل نیست. از زندگیم هم رضایت دارم و نمیدونم چه مرگمه که بی مهر شدم. دلیلی نمیتونم براش پیدا کنم و راه حلی هم ندارم.
حالا فعلا حرفی ندارم از دیدن ساعت یک ربع به سه ترسیدم!