توسط نرگس
| شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ | 2:20
امشب بعد از چهار سال به کوچه ای رفتم که سالها در آنجا زندگی میکردم. سربالایی آشنا و درخت هایی که بزرگ شدنشان را من بهتر از ساکنین آن کوچه متوجه شدم. پنجره های طبقه پنجم که دیگر اجازه ندارم از آنهابیرون را ببینم و چقدر من در نوجوانی پشت آن پنجره اتاقم میرفتم. عصرها، شب ها، نیمه شب ها.. دلم میخواست برم بالا و از پنجره اتاق مامان و بابا شهر راببینم، از پنجره اتاق خودم و هـ درخت های آن طرف خیابان و کوه ها، توی بالکنی که به اتاق ز راه داشت بنشینم و آسمان را ببینم.. دلم میخواست بروم در بزنم و مامان در را باز کند و ببینم همه چیز سر جایش هست.